نيز گويند : روزى سليمان حلّه و عمامهاى هر دو به رنگ سبز پوشيده در آينه مىنگريست و مىگفت : منم پادشاه جوان ، در اين هنگام يكى از كنيزانش به دو نظر دوخت ، سليمان گفت : به چه مىنگرى ؟ كنيز گفت :
انت نعم المتاع لو كنت تبقى * غير ان لا بقاء للانسان
ليس فيما علمته فيك عيب * كان فى الناس غير انّك فان
« تو نيك كالايى هستى اگر باقى بمانى ، و ليكن بقا براى انسان نيست . تا جايى كه من مىدانم عيبهايى كه در ساير مردم هست در تو نيست ، جز آنكه تو نابود خواهى شد » .
از آن پس جمعهاى نگذشت كه سليمان درگذشت . وفات سليمان در سال نود و نه بود .
پس از سليمان عمر بن عبد العزيز بن مروان فرمانروايى يافت .
عمر بن عبد العزيز
چون سليمان بن عبد الملك به مرضى كه در آن وفات يافت مبتلا شد تصميم گرفت براى يكى از فرزندان خود از مردم بيعت بگيرد ، ولى يكى از دوستانش وى را از اين كار بازداشت و به دو گفت : اى امير المؤمنين از جمله چيزهايى كه خليفه را در قبرش نگاهدارى مىكند اين است كه مردى صالح را براى نگاهبانى مردم بر گمارد ، سليمان گفت : از خداوند خير مىطلبم و اقدام مىكنم .
سپس با آن شخص دربارهء عمر بن عبد العزيز مشورت كرد ، او نيز رأى سليمان را تصويب نموده عمر بن عبد العزيز را به نيكى ياد كرد ، آنگاه سليمان فرمان خلافت را به نام عمر بن عبد العزيز نوشته بر آن مهر زد ، و خانوادهء خود را خوانده گفت : شما با كسى كه من اين فرمان را به نامش نوشتهام بيعت كنيد ، و نام وى را به ايشان نگفت ، آنها نيز بيعت كردند .