كه گناهانش به قدر خاكهاست بخشيدهاى . » چون عبد الملك درگذشت فرزندش وليد بر او نماز گزارد ، و فرزند ديگرش هشام بدين شعر تمثّل جست :
فما كان قيس هلكه هلك واحد * و لكنّه بنيان قوم تهدّما
« مرگ قيس مرگ يك نفر نبود ، بلكه وى پايهء قومى بود كه در هم فرو - ريخت . » ليكن وليد به دو گفت :
اى هشام ساكت شو ، تو دارى به زبان شيطان سخن مىگويى ، چرا اين شعر را از شاعر ديگر نخواندى :
اذا سيد منّا مضى قام سيد * قوول لما قال الكرام فعول
« هر گاه سرورى از ما درگذرد سرور ديگر كه گفتار و كردارش همچون بزرگواران است جايش را مىگيرد » .
اندرزى از عبد الملك به برادرش عبد العزيز : هنگامى كه عبد العزيز برادر عبد الملك به عنوان امارت به مصر رهسپار شد عبد الملك اين اندرز را به دو داده گفت :
« خوشرويى را پيشه كن و نرمخو باش ، در كارها از رفق و مدارا پيروى كن كه رفق و مدارا تو را بهتر به مقصد مىرساند ، دربارهء حاجب خود بينديش كه وى بايد از بهترين نزديكان تو باشد ، زيرا كه حاجب رو و زبان تو است ، بايد كسى بر در خانهء تو نايستد مگر آنكه حاجبت تو را از وجود او آگاه كند تا شخص تو به دو اذن دهى و يا او را برگردانى ، هر گاه در مجلس خويش وارد شدى ابتدا به سلام كن تا مردم به تو انس گيرند ، و دوستى تو در دلهاى ايشان جاى گيرد . هر گاه مشكلى برايت پيش آيد از مشاورت يارى بخواه كه مشاورت گرههاى بسته را مىگشايد . چون بر كسى خشمناك شدى عقوبت وى را به تأخير بينداز زيرا پس از تأخير هم مىتوانى به عقوبت او بپردازى ، ولى در صورتى كه به عقوبت اقدام