أهيم بدعد ما حييت فأن أمت * فوا حربا ممن يهيم بها بعدى
« دعد ( نام زنى است ) را تا زندهام دوست مىدارم ، واى بر آن كس كه پس از من او را دوست بدارد » . گفتند : معنايى نيكو دارد . عبد الملك گفت : نه معنايش لطيف نيست ، زيرا اين مردهاى است كه قتل و كشتار در پى خود دارد . گفتند :
راست است . عبد الملك گفت : پس مىبايست چه بگويد ؟ يكى از آن ميان گفت :
بهتر بود مىگفت :
أهيم بدعد ما حييت فأن أمت * أوكّل بدعد من يهيم بها بعدى
« تا زندهام دعد را دوست مىدارم ، آنگاه كسى را مىگمارم كه پس از من وى را دوست بدارد » . عبد الملك گفت : اين مردهاى بىغيرت ، گفتند : پس مىبايست چه بگويد ؟ عبد الملك گفت : بايست مىگفت :
أهيم بدعد ما حييت فأن أمت * فلا صلحت دعد لذى خلّة بعدى
« دعد را تا زندهام دوست مىدارم ، و چون مردم وى را مباد كه پس از من مورد دوستى كسى قرار گيرد » . نديمان وى گفتند : اى امير المؤمنين تو از هر سه نفر شاعرترى .
چون بيمارى عبد الملك شدت يافت گفت : مرا بالاى بلندى ببريد ، وى را در جايى بلند بردند . در اين وقت عبد الملك پيوسته هوا را مىبوييد و مىگفت :
اى دنيا چه خوشبو و پاكيزهاى ، وه كه دراز تو بسيار كوتاه و زياد تو بسى كم است ، و گر چه ما از جانب تو در غرور بوديم . سپس به اين شعر تمثّل جست :
ان تناقش يكن نقاشك يا ر * بّ عذابا لا طوق لى بالعذاب
او تجاوز فأنت ربّ صفوح * عن مسىء ذنوبه كالتّراب
« پروردگارا اگر در حساب بر من خرده بگيرى در پى آن عذاب است و من طاقت عذاب ندارم ، ولى اگر از من درگذرى خدايى هستى كه گناهكارى را