منجنيق در هم كوبيد .
عبد اللّه بن زبير نيز با وى به جنگ پرداخت ، ولى اصحاب و طرفدارانش از يارى او دست كشيدند ، عبد اللّه در اين وقت نزد مادرش رفته به دو گفت : اى مادر ، مردم و حتى فرزندان و خويشانم از يارى من دست كشيدهاند ، و كسى جز چند نفر كه ايشان هم بيش از يك ساعت تاب مقاومت ندارند با من نماندهاند ، از طرفى دشمن حاضر است هر چه از دنيا بخواهم به من بدهد ، نظر تو در اين باره چيست ؟ مادر عبد اللّه گفت : تو دربارهء خويش بهتر آگاهى ، اگر مىدانى كه بر حقّى در پى راه خود برو ، و گردنت را در زير بار منّت غلامان بنى اميّه كج مكن ، و اگر طالب دنيايى چه بد - مردى هستى كه خود و يارانت را تا پاى هلاكت رساندى ، آخر مگر تو چه قدر در دنيا خواهى ماند ؟ مرگ بر اين زندگى ترجيح دارد . عبد اللّه گفت : مادر مىترسم آنگاه كه مرا كشتند بدنم را پاره پاره كنند ، مادرش گفت : فرزند به گوسفند چه زيانى مىرسد كه پس از كشته شدن پوستش را بكنند . مادر عبد اللّه با اين سخنان و امثال آن پيوسته وى را برمىانگيخت تا آنكه عبد اللّه از نزد مادرش خارج شده تصميم به جدال گرفت ، و سرانجام كشته شد ، و حجّاج بشارت قتل او را به عبد الملك داد . اين در سال هفتاد و سه بود .
كشته شدن مصعب بن زبير :
اما برادر عبد اللّه ، مصعب بن زبير امير عراق مردى شجاع و زيباروى و جليل القدر و مورد ستايش بود ، وى سكينه دختر حسين ( ع ) و عايشه دختر طلحه را به همسرى گرفت ، و آنها را يك جا در خانهء خود گرد آورد .
سكينه و عايشه هر دو از زنان محترم و ثروتمند و زيباروى بودند .
گويند روزى عبد الملك بن مروان به ندماى خود گفت : شجاعترين مردم كيست ؟ گفتند : تويى ، عبد الملك گفت : نه ، شجاعترين مردم همانا كسى است