امر سپاه با خبر سازد . روزى در اين حال فرستادهء سعد كه مژدهء فتح را آورده بود فرا رسيد . چون عمر او را ديد گفت : از كجا مىآيى ؟ گفت : از عراق ، عمر گفت :
سعد و سپاهش چه كردند ؟ در پاسخ گفت : خداوند ايشان را پيروز گردانيد . اين سخنان گفته مىشد و فرستادهء سعد همچنان سوار شتر بود ، و عمر پياده در ركابش راه مىپيمود و آن مرد نمىدانست وى عمر است . چون مردم جمع شدند و به عمر به عنوان امارت مؤمنين سلام كردند فرستادهء سعد كه عربى بدوى بود او را شناخت و گفت : خدا رحمتت كند چرا به من نگفتى تو امير المؤمنين هستى ؟ عمر گفت :
اى برادر بيم به خود راه مده ، سپس عمر نامهاى به سعد نوشت و به دو دستور داد :
همان جا كه هستى بمان ، و ايشان را تعقيب مكن ، و به همين قانع باش ، و براى مسلمانان شهرى بساز كه بدانجا كوچ كرده سكونت گزينند ، و دريا را ميان من و ايشان فاصله قرار مده . سعد نيز كوفه را براى ايشان انتخاب كرد ، و جايى را نيز براى مسجد جامع در نظر گرفت ، سپس هر يك از مردم زمينى را براى خانهء خود برگزيدند و سعد آن جا را به صورت شهرى درآورد ، آنگاه مداين را تصرف كرده دست روى گنجينهها و ذخاير آن انداخت .
چند اتفاق جالب
ذكر چند اتفاق جالب كه در آن هنگام روى داد : يكى آنكه عربى در ميان ذخاير به كيسهاى كه پر از كافور بود دست يافت ، و آن را نزد دوستانش برد ، آنان گمان كردند نمك است ، و چون طعام پختند قدرى از آن در غذاى خود ريختند ، ولى طعمى در آن نيافتند و ندانستند آن چيست ، تا آنكه مردى پى برده دانست كه آن چه مىباشد ، و كافور را از ايشان خريدارى كرد ، و در عوض پيراهنى كه دو درهم ارزش داشت به ايشان داد .
ديگر آنكه عربى بدوى از ميان ذخاير به قطعه ياقوتى دست يافت كه بسيار گرانبها بود ، ولى بدوى قيمت آن را نمىدانست . در اين هنگام شخصى كه به ارزشش