و نه سلاحى ديگر همراه داشت ، و هر كس ايشان را با آن وضع مىديد به خنده مىافتاد . ليكن آن روز به شام نرسيد مگر آنكه يورش سواران تاتار شدت يافت و شكست هولناكى بر ما وارد آمد كه كليد بدبختى ما بود ، و شد آنچه شد .
حاصل آنكه ميان رستم و سعد نمايندگانى رد و بدل شد ، و رستم در حالى كه روى تخت طلا نشسته بالشهاى زربفت اطرافش نهاده فرش زربفت زير پايش افكنده بود ، و اطرافيانش تاج بر سر نهاده به انواع زينتها خود را آراسته بودند ، و فيلهايى چند در اطراف مجلس وى قرار داشت ، عرب بدوى نزدش مىآمد و در حالى كه نيزهاى در دست داشت ، و شمشيرش بر كمر و كمانش بر دوشش بود اسب خويش را نزديك تخت رستم مىبست تا با وى به گفتگو بپردازد . در اين حال اطرافيان رستم به روى او فرياد مىزدند ، و در صدد بر مىآمدند جلو او را بگيرند ، ولى رستم آنان را از اين كار باز مىداشت ، و عرب بدوى را نزد خود فرا مىخواند ، وى نيز پيش چشم ايشان در حالى كه به نيزهء خود تكيه كرده فرشها و بالشها را پايمال مىكرد ، و با بن نيزهء خود آن را مىدريد نزد رستم مىآمد و با او به گفتگو مىپرداخت ، و رستم همچنان از ايشان مطالبى حكمتآميز و جوابهايى قاطع مىشنيد كه او را به ترس و وحشت مىافكند .
از جمله آنكه سعد در هر مرتبه شخصى جز شخص سابق را به رسولى نزد رستم مىفرستاد . يك بار رستم به يكى از ايشان گفت : چرا شخص ديروزى را نزد ما نفرستادند ؟ در پاسخ گفت : براى آنكه فرمانده ما در سختىها و آسانىها همواره ميان ما به عدل رفتار مىكند .
روز ديگر به يكى از آنان گفت : اين دوك چيست كه در دست دارى ؟ و مقصودش نيزهء او بود ، در پاسخ گفت : شعلهء آتش كوتاه و بلند ندارد .
بار ديگر به يكى از ايشان گفت : چرا شمشيرت را فرسوده مىبينم ؟ پاسخ
تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 109
مساهمون: محمد بن علي بن طباطبا ( ابن الطقطقي )
ص١٠٩