داد : آرى غلاف شمشير من فرسوده است ، ولى آهنش جانگزاست . رستم با ديدن و شنيدن امثال اين گفتارها و رفتارها به وحشت افتاد و به اطرافيانش گفت : درست بنگريد ، كار اينها از دو حال بيرون نيست : يا راست مىگويند يا دروغ . اگر دروغگو هستند بايد دانست مردمى كه اسرار خود را چنين حفظ مىكنند ، و در هيچ چيز به اختلاف نمىگرايند ، و اين گونه با يك ديگر در كتمان سرّ خويش همدستاند به قسمى كه هيچيك سرّ خود را فاش نمىسازند ، راستى مردمى در نهايت نيرومندى و سرسختى هستند . و اگر راست مىگويند بايد آگاه بود كه هيچكس نمىتواند در مقابل ايشان ايستادگى كند .
در اين هنگام اطرافيان رستم كه گرد او بودند فرياد برآوردند : نه نه هرگز نبايستى براى چيزهايى كه از اين سگها مىبينى از رأى خود بازگردى ، بلكه بايد در جنگ با ايشان تصميم بگيرى . رستم گفت : حقيقت اين است كه گفتم ، و ليكن من در اختيار شما هستم ، سپس چندين روز با اعراب به جنگ پرداختند ، تا آنكه آخرين روز فرا رسيد و طوفان وزيدن گرفت ، و گرد و غبار ديدههاى ايشان را نابينا ساخت و رستم كشته شد ، و سپاه وى تار و مار گرديد ، و اموال آنها به يغما رفت ، و ايرانيان گريخته پا به فرار نهادند ، و در جستجوى راهى بر آمدند كه از دجله عبور كرده خود را به جانب شرقى آن برسانند . سعد نيز آنان را تعقيب كرده دجله را پيمود ، و در جلولا [ 1 ] كشتارى عظيم از آنان كرد ، و اموالشان را به غنيمت گرفت ، و يكى از دختران كسرى را نيز اسير نمود ، آنگاه سعد به عمر نامه نوشت و مژدهء فتح را به دو داد .
عمر در اين روزها سخت نگران كار سپاه اسلام بود ، و هر روز پياده از مدينه بيرون مىآمد و اخبار را جستجو مىكرد شايد كسى فرا رسد و او را از چگونگى
هامش
[ ( 1 - ) ] جلولا : موضعى است در عراق نزديك خانقين . ياقوت ، معجم البلدان .