حارثه نامهاى به دو نوشت ، و درهم ريختگى وضع ايرانيان و نشستن يزدگرد پسر شهريار به تخت پادشاهى و كمى سن او را كه هنگام جلوس بر تخت سلطنت بيش از بيست و يك سال نداشت به اطلاع عمر رسانيد .
در اين هنگام طمع اعراب به تاخت و تاز بر سرزمين ايران به نهايت رسيد و عمر حركت كرده بيرون مدينه اردو زد ، ولى مردم هيچگونه آگاهى از مقصدش نداشتند ، چون هيچ كس جرأت نمىورزيد دربارهء امرى از عمر پرسش كند ، تا آنجا كه هنگامى شخصى دربارهء زمان حركت سپاه از وى پرسش كرد عمر او را از خود راند و چيزى به دو نگفت .
بدين سبب مردم هر گاه مشكلى برايشان پيش مىآمد ، و ناچار بودند نظر عمر را بخواهند ، عثمان بن عفّان يا عبد الرحمن بن عوف را واسطه مىكردند ، و هر گاه كار به نهايت اشكال مىرسيد ، از عباس استمداد نموده او را نزد عمر مىفرستادند .
در اين هنگام عثمان نزد عمر آمده گفت : امير المؤمنين چه خبر شده ؟ چه قصدى دارى ؟ عمر نداى جماعت در داد ، و چون مردم اجتماع نمودند ايشان را از مقصود خويش آگاه ساخت ، و به موعظه پرداخت و آنها را به تاختن بر سرزمين ايران برانگيخت ، و كار را نزد ايشان آسان جلوه داد . مردم نيز جملگى اطاعت خويش را اعلام كردند ، سپس از وى خواستند خودش نيز با ايشان حركت كند ، عمر پذيرفت و گفت : با آمدن موافقم مگر آنكه رأى پسنديدهترى در اين باره اظهار شود ، سپس نزد صاحبنظران و اعيان صحابه و خردمندان ايشان فرستاده آنها را احضار كرد ، و با ايشان به مشاورت پرداخت آنان نظر دادند كه شخصى از بزرگان صحابه را براى فرماندهى برگزيند ، و خود در مدينه بماند ، و پيوسته براى او كمك بفرستد .
اگر فتحى حاصل شد چه بهتر ، و اگر آن شخص به قتل رسيد شخص ديگر را بفرستد . چون گروه صحابه با اين نظر موافقت كردند ، عمر بالاى منبر رفت - و
تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 106
مساهمون: محمد بن علي بن طباطبا ( ابن الطقطقي )
ص١٠٦