تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 91

مساهمون:

ص٩١

رأى ناپخته

از يكى از خردمندان دربارهء امرى مشورت خواستند ولى او سكوت اختيار كرد ، به دو گفتند : چرا سخن نمىگويى ؟ گفت : من نان شب مانده را بيشتر دوست دارم ! چون خوارج بر آن شدند كه با عبد اللّه بن وهب راسبى [ 1 ] بيعت كنند از وى نظر خواستند ، عبد اللّه گفت : مرا با رأى ناپخته و بديهه‌گويى در سخن چه كار ! چون از بيعت با وى فارغ شدند عبد اللّه گفت : بگذاريد روز و شبى بر رأى و نظر بگذرد . و عبد اللّه بن وهب مذكور پيوسته از رأى ناپخته به خدا پناه مىبرد . گويند هنگامى حارث بن زيد با احنف بن قيس روبرو شد ، احنف به دو گفت : اگر شتابكار نبودى با تو مشورت مىكردم . و اين خود دليل بر آنست كه خردمندان رأى ناپخته را ناپسند مىدانستند . نيز خردمندان هيچگاه با گرسنه مشاورت نمىكردند مگر آنكه سير شود ، و نه با اسير مگر پس از آزاد شدن ، و نه با خواهان چيزى مگر پس از رسيدن به خواسته‌اش ، و نه با تشنه مگر پس از سيراب شدن ، و نه با گم شده مگر پس از راه يافتن به مقصدش ، و نه با كسى كه از پول در فشار باشد مگر هنگامى كه از آن سبك گردد . يكى از شعرا خردمندى را وصف نموده گويد :
عليم باعقاب الامور كانّما * يخاطبه من كل امر عواقبه
« وى چنان به عواقب امور داناست كه گويى عواقب در كارها با او گفتگو مىكنند » .
هامش
[ ( 1 - ) ] عبد اللّه بن وهب راسبى : كسى بود كه خوارج با او بيعت كردند و سركردگى ايشان را به عهده گرفت ، و در وقعهء نهروان به قتل رسيد . مروج الذهب مسعودى ج 2 ص 417 .