جاى سر
گويند : زمانى حاكم موصل - به گمانم بدر الدين لؤلؤ - به مجد الدين بن اثير جزرى [ 1 ] گفت : مىخواهم هم اكنون مردى ديندار و امين را كه نگاهدار سرّ باشد به من معرفى كنى تا به وسيلهء او مطلبى سرّى را به خليفه پيغام دهم ، و او هم اكنون به مقصد رهسپار شود . ابن اثير ساعتى به فكر فرو رفت سپس گفت : من كسى را با اين صفت جز برادرم سراغ ندارم . حاكم گفت : برخيز و مطلب را به او بگو ، و او را به خانهء برادرش فرستاد . مجد الدين نيز آنچه نزد حاكم سخن رفته بود براى برادرش نقل كرد و به دو گفت : برادر به خدا سوگند من آنچه دربارهء تو مىدانستم شهادت دادهام . اكنون نزد حاكم برو و هر چه فرمان مىدهد امتثال كن . ابن اثير نزد حاكم شتافت و حاكم با او دربارهء رسالت وى سخن گفت ، و فرمان داد همان ساعت به سوى مقصد رهسپار شود . ابن اثير نيز به خانه رفت تا با برادرش وداع كند ، چون به خانه رسيد ديد برادرش همچنان در دهليز خانه در انتظار وى ايستاده - است .
سپس به دو گفت : برادر حاكم با تو گفتگو كرد ؟ ابن اثير گفت : آرى . مجد الدين گفت : مطلب چه بود ؟ ابن اثير گفت : برادر تو هم اكنون نزد وى شهادت دادى كه من مردى ديندار و امين و حافظ سرّم ، آيا رواست كه من پس از گذشتن لحظهاى تو را تكذيب كنم ؟ حاكم مطلبى را به من گفت كه جز براى كسى كه فرمان داده - است به دو بگويم به ديگرى نخواهم گفت . در اين هنگام مجد الدين گريست و برادرش را دعا كرد .
از جمله اشعارى كه در اين باره سروده شده است گفتار حماسى است :
هامش
[ ( 1 - ) ] ابو السعادات مبارك بن ابى الكرم محمد ملقب به مجد الدين ، صاحب كتاب :
النهاية فى غريب الحديث ، كه از مشاهير لغويين و از فحول ادبا به شمار مىآمد ، و در سال 606 در موصل درگذشت . مدرس تبريزى ، ريحانة الادب .