بايد دانست كه هيچ دولتى مانند دولت عباسى به حفظ اسرار و مبالغه در نگاهدارى آن توجه نداشت ، و در اين خصوص از دولت مذكور مطالب عجيبى نقل شده است . زيرا به سبب نقل شدن يك كلمه و يا گزارش يك مطلب چه نعمتهايى را كه از چنگ صاحبانش بيرون آوردند ، و چه نفوسى را كه از اين راه به هلاكت رساندند .
داستانى ظريف
در روزگار ناصر لدين اللّه داستانى جالب و ظريف به وقوع پيوست كه بد نيست آن را در اينجا نقل كنم :
ناصر لدين اللّه از فرزند خود دو پسر داشت كه بلاد خوزستان را تيول آنها كرده بود ، و ايشان بدانجا رفته اقامت گزيده بودند . ناصر در يكى از شبها به ياد ايشان افتاد ، و دلش از شوق ديدار آنها پرواز كرد ، و ترسيد مبادا در آنجا اتفاقى بيفتد و گزندى به ايشان برسد ، ازينرو همان ساعت نزد قمّى وزير خود فرستاد و به دو گفت : هم اكنون كسى را نزد فرزندانم بفرست تا آنها را به بغداد بياورد ، در ضمن هيچ كس را بدين امر آگاه مكن . وزير نيز همان ساعت از ميان شتربانانى كه هر شب جلو در ديوانخانه حاضر بودند ، و زاد و راحله و مخارج خويش را همواره در كنار داشتند ، و با خانوادهء خود وداع كرده بودند كه اگر در عرض شب امرى اتفاق افتاد به سوى آن بشتابند ، شتربانى را احضار كرد . چون شتربان حضور يافت وزير راجع به پيامى كه بايد به مقصد برساند با او سخن گفت . و به دو اظهار كرد : هم اكنون از شهر خارج شو و مبادا كسى از رفتنت آگاه شود كه جانت در خطر است ، سپس يكى از كليدهاى دروازهء شهر را آورده به دو داد . شتربان هنگامى كه مىرفت از شهر خارج شود از جايى عبور كرد كه دو زن از پنجرهء خانههاى خود كه روبروى يك ديگر قرار داشت با هم سخن مىگفتند ، در اين هنگام يكى از آنها به ديگرى گفت : تو مىگويى