تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥
در وجود آمد اما هيچ‌يك از آن پسر بشرف نبوت نرسيد و يكى از ايشان مدين نام داشت و اسامى پنج نفر ديگر صفت تصحيح نپذيرفت بنابرآن مرقوم نگشت اكثر اهل خبر آورده‌اند كه ابراهيم عليه السلام از خالق موت و حيات مسألت نموده بود كه تا من طالب مرگ نشوم بدن مرا از لباس زندگانى عريان نگردان و اين دعا بعز اجابت اقتران يافته چون زمان رحلتش نزديك رسيد ملك الموت مصور به صورت پيرى ضعيف به مجلس شريف خليل الرحمن تشريف آورد و ابراهيم عليه السلام بنابر سنت سنيهء خود طعامى پيش او نهاده دست ابو يحيى برداشتن لقمه در لرزه آمد و آن را باهتمام تمام گاهى بسوى گوش و گاهى بجانب دهن ميبرد ابراهيم از وى پرسيد كه اى عزيز اين چه حالتست كه ملاحظه ميكنم عزرائيل گفت اين همه عجز و ضعف كه مىبينى بجهة كبر سن است ابراهيم عليه السلام باز سؤال كرد كه چند ساله باشى ملك الموت به دو سال عمر خود را از ابراهيم زياده گفت خليل الرحمن فرمود كه تو دو سال از من بزرگترى آيا بعد از گشتن اين مدت ناتوانى من به اين مرتبه خواهد رسيد ابو يحيى گفت بلى ابراهيم ازين جهة مايل بدار بقا گشته گفت الهى مرا بلقاء خود مشرف گردان و همان لحظه عزرائيل بامر ملك جليل بقبض روح ابراهيم پرداخت و عالم فانى را از بركت وجود همايونش عارى ساخت و آنحضرت در مزرعهء جيرون كه اكنون بقدس خليل اشتهار دارد در پهلوى ساره مدفون شد

ذكر اسمعيل عليه السلام

در معالم التنزيل مسطور است كه چون ابراهيم در وقت طلب فرزند مناجات كرده بر زبان آورد كه اسمع يا ايل ولد ارشدش باسمعيل موسوم شد و ايل بلغت عبرى ايزد تعالى را گويند و كنيت اسمعيل عليه السلام ابو العرب بود و به اعتقاد بعضى از مورخان اول كسى كه به عربى تكلم كرد اسمعيل بود اما اكثر اهل تحقيق گفته‌اند كه ( اول من تكلم بالعربية يعرب بن قحطان بن هود عليه السلام ) و توفيق بين الروايتين بدينطريق ممكن است كه گويند اول كسى كه از اهل يمن به عربى تكلم كرد يعرب بن قحطان بود و نخستين شخصى از موطنان مكه كه بدان لغت سخن گفت اسمعيل بود عليه السلام القصه چنانچه سابقا مسطور گشت هنوز از سن شريف اسمعيل دو سال نگذشته بود كه ابراهيم او را به مكه مكرمه برده ساكن گردانيد و اسمعيل ميان قبيلهء جرهم و قطورا كه از ذريات سام بن نوح بودند نشو و نما يافته چون ده ساله گشت قضيهء قربان كردن آن جناب و فدا فرستادن رب الارباب واقع شد و پس از آنكه پانزده سال از عمر شريف او درگذشت هاجر در وقتى كه نود ساله بود بجوار مغفرت حى اكبر پيوست و اسمعيل عليه السلام عمرة بنت اسعد بن اسامه را كه از قوم عمالقه بود در حبالهء نكاح آورد و مقارن آنحال در زمانى كه اسمعيل در شكار بود ابراهيم خليل جهة ملاقات قرة العين خود به مكه شتافته چون بدر وثاق پسر رسيد و عمره را ديد جمال حالش را از حليهء انسانيت عارى يافت لاجرم او را گفت هرگاه