تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 53

مساهمون:

ص٥٣
عليه سلام اللّه تعالى برين مذهب بوده جواد خوش‌خرام خامه عنان بيان بدانصوب معطوف داشته باز مينمايد كه ابراهيم عليه السلام نذر كرده بود كه چون واهب بىمنت او را فرزندى كرامت فرمايد قربة الى اللّه او را قربان نمايد و اسمعيل و اسحق كه متولد شدند آن نذر بر خاطر عاطر پدر ايشان فراموش گشت تا شبى در منا بعالم رؤيا مشاهده نمود كه شخصى با وى ميگويد كه فرمان ملك منان چنانست كه ولد خود را قربان كنى چون خليل اللّه بمقام بقظه و انتباه آمد متفكر گشت كه آيا اين رؤيا رحمانيست يا از قبيل اضغاث احلامست بنابرآن آن روز بترويه موسوم شد و شب دوم نيز همين خواب ديده او را عرفان حاصل آمد كه آن رؤيا صالحه است و آن روز بعرفه اتسام يافت و شب سوم باز همانخواب ديده عزم نحر اسمعيل كرد لاجرم آن روز را يوم النحر گفتند و در آن صباح هاجر بموجب اشارت ابراهيم سر اسمعيل را شسته و روغن در موى مشكبويش ماليده ابراهيم و اسمعيل بمرافقت يكديگر بجانب شعب روان گشتند و خليل الرحمن صلواة اللّه عليه در وقت توجه اسمعيل را گفت كه كارد و ريسمان بردارد كه هيزم خواهيم آورد و در اثناء راه ابليس نزد ابراهيم و اسمعيل عليهما السلام رفته آغاز فريب و تلبيس نموده خواست كه بوسوسه آنخواب را شيطانى فرا نمايد و ابراهيم را از طاعت حكم الهى و اسمعيل را از فرمان حضرت نبوت پناهى بگذراند اما پدر و پسر از شر او ايمن مانده شيطان از جناب ايشان نوميد گشت و به صورت پيرى پيش هاجر رفت و گفت هيچ ميدانى كه ابراهيم پسر تو را كجا برده است گفت آرى ميخواهد كه هيمه به خانه آرد ابليس گفت كه غلط كردهء ميخواهد كه او را قربان كند هاجر گفت ابراهيم از آن رحيم‌تر است كه نسبت به فرزند خود قتل روا دارد ابليس گفت او گمان برده است كه اينخواب موافق امر يزدانيست هاجر گفت ما حكم ربانى را قبول داريم لاجرم آن مدبر خائب و خاسر بازگشت و چون ابراهيم بشعب درآمد اسمعيل را گفت اى پسرك من بتحقيق كه من ديدم در خواب كه تو را ذبيح ميكنم پس نظر كن كه چه چيز مىبينى اسمعيل جوابداد كه اى پدر من بجاى آر امرى كه به آن مأمور شدهء
( سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ )
آنگاه اسمعيل ابراهيم را گفت دست و پاى مرا ببند تا اگر در وقت قربان گشتن اضطراب نمايم جامهء همايون تو پرخون نشود و مرا در روى خوابان تا چشم مباركت بر چهرهء من نيفتد و بواسطه حركت عرق شفقت ابوت در فرمان‌بردارى جناب جلال پروردگارى اهمال بوقوع نيانجامد و پيراهن مرا بهاجر رسان تا از استشمام آن تسلى حاصل نمايد و ابراهيم عليه السلام دست در حبل متين اصطبار زده دست و پاى اسمعيل را بست و كارد بر حلق مباركش كشيد اما هرچند بيشتر سعى كرد كمتر بريد و اين صورت سه نوبت تكرار يافته ابراهيم عليه السلام متعجب شد در آن اثنا آوازى شنيد كه اى ابراهيم بدرستى كه راست گردانيدى خواب خود را و ابراهيم بازپس نگريست كبشى به نظر آمد و به روايت ابن عباس آن كبشى بود كه هابيل قربان كرده بود و ايزد تعالى او را زنده گردانيده درينمدت بمرغزار بهشت ميچريد القصه چون چشم خليل الرحمن بدان گوسپند
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 53 | غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )