تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 57

مساهمون:

ص٥٧
كه در نظر ايشان مستحسن مينمود آن را برداشته بزيارتش ميپرداختند و بعد از چندگاه بتلبيس ابليس احكام شريعت خليل الرحمن را بر طاق نسيان نهاده آغاز بت‌پرستى كردند اما در فيصل بعضى از قضايا بر آن ملت عمل نموده تعظيم حريم حرم بجاى مىآوردند و طايفهء گفته‌اند كه موجب عبادت اصنام در ميان ذريت اسمعيل عليه السلام آنشد كه اساف و نايله كه مردى و زنى بودند از بنى جرهم بواسطه كمال شرارت نفس و اشتعال نايرهء شهوت در نفس خانه كعبه باهم مباشرت نمودند و جبار شديد الانتقام هردو را سنگ گردانيده مردم آن‌دو جسد سنگين را از بيت اللّه بيرون آوردند اساف را بر سر كوه صفا و نايله را بر مروه نصب كردند و بمرور ايام شهور و اعوام ساكنان مكه مباركه بپرستش آنها مشغول گشتند و به اعتقاد زمرهء آنكه نخست شخصى كه ملت حنيف ابراهيم را تغيير داده مردم را بعبادت اساف و نايله مامور گردانيد عمرو بن طى خزاعى بود و ايضا عمرو هبل را كه اعظم اصنام قريش بود از شام به مكه آورده فرق انام را به پرستيدن آن امر كرده و بعد از وقوع اين حركت از آن ضال مضل طريقه ناپسنديده بت‌پرستى در ميان قبايل عرب سمت شيوع يافت و تا زمان ارتفاع اعلام اسلام آن شيوه ناستوده صفت استمرار پذيرفت

ذكر اسحق عليه السلام

بعد از تولد اسمعيل به پنج سال يا چهارده سال على الاختلاف الاقوال جمعى از ملائكه در وقتى كه متوجه تعذيب قوم لوط بودند به خانه خليل الرحمن رفته آنحضرت را بوجود اسحق بشارت دادند و چون بروايت صاحب مدارك در آنزمان ساره نود ساله بود و ابراهيم صد و بيست ساله از شنيدن آن بشرى عظمى در شگفت مانده گفت ( يا ويلتىء الدوانا عجوز و هذا بعلى شيخا ان هذا لشيىء عجيب ) ملائكه گفتند از كمال قدرت بخشنده بىمنت امثال اين امور غريب نيست و پس از انقضاى هفت روز از اين صورت ساره حامله شد و چون وضع حمل نمود آن فرزند ارجمند را باسحق موسوم گردانيدند و اسحق لفظى است عربى مرادف ضاحك و اسحق عليه السلام در زمان حيات پدر عاليشان بارشاد اهالى كنعان مبعوث گشته از حدود فلسطين بدان سرزمين شتافت و بلوازم امر نبوت قيام نموده رفقا بنت ناخور بن تارخ را كه دختر عمش بود در حباله نكاح آورد و اسحق را از رفقا دو پسر بيك شكم متولد شد يعقوب و عيص و اسحق عليه السلام در كبر سن از مشاهده اشيا به چشم سر محروم گشته چون عمر عزيزش بروايت محمد بن جرير الطبرى به صد و بيست سال و بقول مؤلف اعمار الاعيان به صد و شصت سال رسيده و بمذهب بعضى ديگر از مورخين به صد و هشتاد سال پيوسته از عالم فنا بسراى بقا رحلت فرموده يعقوب و عيص بتجهيز و تكفين پدر بزرگوار پرداخته بدن بىبديلش را در قدس خليل دفن نمودند