و دو سال بود و آن جناب در ايام زندگانى بصفت دهقنت و زراعت اشتغال مينمود
ذكر مبتلا شدن كفار مؤتفكات به معظمترين آفات و بليات
بروايت اعاظم روات و اكابر ثقات به صحت پيوسته كه چون فسق و فساد و كفر و عناد ساكنان مؤتفكات از حد اعتدال تجاوز نمود و لوط عليه السلام از متابعت آنفرقه ضلال نوميد گشت دست نياز بدرگاه كريم كارساز برآورده گفت
( رَبِّ نَجِّنِي وَ أَهْلِي مِمَّا يَعْمَلُونَ )
و حضرت مجيب الدعوات دعاء پيغمبر خود را بشرف اجابت مقرون گردانيده جبرئيل امين را با جمعى از ملائكه مقربين بهلاك آنقوم ناپاك مأمور ساخت و ايشان به صورت جوانان زيبا منظر نخست به منزل ابراهيم عليه السلام رفته و بشارت تولد اسحق و نجات لوط از اهل شقاق را بدانحضرت رسانيده از آنجا بجانب مؤتفكات در پرواز آمدند و بروايتى كه مختار بعضى از اهل تفسير و تحقيق است لوط عليه السلام را بر سر مزرعه يافتند و شرط تحيت بجاى آورده لوط جوابداد و ايشان را از جنس افراد انسان پنداشت و فرشتگان تا وقت غروب آفتاب در مصاحبت لوط عليه السلام بسر برده كرم ذاتى او چنان اقتضا فرمود كه ايشان را ضيافت فرمايد اما بسبب آنكه اشرار كفار آن نبى عالىمقدار را از مهماندارى منع مينمودند و قصد جوانان ساده عذار ميكردند محزونشد و با فرشتگان گفت آيا بسمع شما نرسيده كه شرارت نفس و افعال ناپسنديده اين قوم بچه مرتبه است و من ازين گروه طايفهء بدتر گمان نميبرم و چون ملائكه از بارگاه احديت چنان مامور گشته بودند كه بعد از آنكه سه نوبت لوط بر شرارت آنجماعت گواهى دهد ايشان را هلاك سازند جبرئيل كه آن سخن را از لوط شنيد گفت اين شهادت نخستين است آنگاه لوط فرشتگان را مردمى خانه كرده باتفاق روان گشتند و بدروازه شهر رسيده باز لوط همان كلمات را اعاده كرد و جبرئيل گفت ( هذه شهادت ثانيه ) و چون بدر سراى لوط رسيدند نوبت ديگر لوط همان قول را بر زبان آورد روح الامين گفت ( هذه شهادة ثالثه ) و لوط عليه السلام مهمانان را به خانه برده با منكوحهء خود كه از جمله آنقوم بود و جمال حالش بحليه ايمان تحلى نداشت گفت طعامى جهت اين مردم مرتب گردان و كسى را بر اينحال اطلاع مده و آن مكاره در اثناء پختن طعام ببهانه از خانه بيرون رفته اقربا خود را از كيفيت حسن مهمانان اعلام نمود و رؤساء كفره ده كس بطلب ايشان نزد لوط عليه السلام فرستادند و رسولان پيغام قوم را بلوط رسانيده آن جناب جوابداد كه مرا نزد اين مهمانان شرمنده مسازيد تا دختران خود را با شما در سلك ازدواج كشم ايشان گفتند ما را بدختران تو ميلى نيست و تو ميدانى كه غرض ما از طلب مهمانان چيست و لوط از تسليم جوانان ابا فرموده دو كس از رسولان بخانهء كه فرشتگان نشسته بودند درآمدند و دست دراز كردند تا يكى از ايشان را گرفته بيرون برند روح الامين بادى در چشمهاى ايشان دميده آندو لعين كور گشتند و آن ده كس مراجعت نموده كلانتران خود را ازين حادثه آگاه