تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 49

مساهمون:

ص٤٩
دست من بدعاء تو صحت يابد دست از تو بازدارم و بنابر مسألت ساره دستش نيك شد تا سه نوبت اين قضيه تكرار يافت پس كنيزكى بساره بخشيد و گفت ( ها اجرك على دعائك لى ) و او را رخصت معاودت داد در آن زمان حجاب از پيش چشم ابراهيم مرتفع شده بود و كيفيت واقعه را مشاهده مينمود القصه خليل الرحمن از آن مكان بنواحى فلسطين شتافته در بيابانى پى آب چاهى كند و بر سر آنچاه ساكن گشت چون طعامى كه همراه داشت تمام شد جوالى برگرفت و بطلب گندم متوجه خانه يكى از دوستان خود شد و بعد از يأس از وجدان گندم جهة تسلى خاطر ساره و هاجر جوال را پر ريگ ساخته بازآمد و از غايت حزن بخواب رفت و ساره و هاجر جوال را پر گندم ديده مقدارى بدست آس آرد كرده نان پختند و چون ابراهيم عليه السلام بيدار شد پرسيد كه اين طعام از كجا ميسر شده ساره جوابداد كه از اين گندم كه از خانه خليل خود آوردهء ابراهيم فرمود بلكه از خزانه عنايت خداى كه خليل منست اين رزق بدست افتاده بنآء على هذا آن جناب را خليل اللّه لقب دادند و ابراهيم عليه السلام لوازم شكر و سپاس بتقديم رسانيده بعضى از آن گندم بزراعت مصروف داشت و باندك زمان در گرد خليل الرحمن خلق بسيارى جمع آمده آنموضع را بابراهيم‌آباد نام نهادند و مكنت و استعداد ابراهيم صفت تزايد پذيرفته سنت ضيافت در ميان آورد و بالاخره از مردمى كه در آن منزل مجتمع گشته بودند برنجيد و از ميان ايشان بيرون رفته هم در آنحدود و در موضعى كه آن را قبط ميخواندند يا در مزرعه جيرون كه اكنون بقدس خليل اشتهار يافته منزل گزيد و تا آخر عمر عزيز آنجا گذرانيد

ذكر تولد اسمعيل و اسحق عليهما السلام بعنايت خلاق

بر صفحه ضمير دانش‌پذير فضلاء انام مرقوم اقلام بلاغت انتظام گشته كه چون ابراهيم خليل الرحمن را از ساره فرزندى متولد نشد و ساره فهم كرد كه خاطر خطير آنحضرت مايل به آنست كه بخشنده بيمنت او را فرزندى كرامت فرمايد هاجر را بوى بخشيد و ابراهيم بملك يمين در هاجر تصرف كرده آن مستوره حامله گشت و بعد از انقضاى مدت حمل اسمعيل تولد نموده خليل الرحمن را نسبت بدان دلدار شد محبتى مفرط پيدا شد و ساره را عرق رشك و غيرت در حركت آمده آغاز اضطراب فرمود و سوگند ياد كرد كه سه عضو از اعضاى هاجر را قطع كند و هاجر در گوشه اختفا منزل گزيده آخر الامر بنابر شفاعت ابراهيم عليه السلام مهم بر آن قرار يافت كه دو نرمهء گوش هاجر را سوراخ كرده و يكى از اعضاى نهانى او را مقطوع گرداند و هاجر از كنج انزوا بيرون آمده ساره بدان طريقه سوگند خود را راست گردانيد و سنت سوراخ كردن گوش و اختتان در ميان زنان از آنزمان باز پيدا شد و باوجود آنحال نايرهء غيرت ساره صفت انطفا نپذيرفت و ابراهيم را گفت اين كودك را با مادرش به جائى بر كه از آب و آبادانى دور باشد و چون خليل الرحمن بموجب فرمان ملك منان باسترضاء خاطر ساره مأمور بود هاجر و اسمعيل