بسر راه عمرو عاص رفته منتهز فرصت بنشست اتفاقا در آنشب عمرو را درد شكم گرفته به نماز بامداد بيرون نيامد و خارجه عامرى را فرمود كه به مسجد رفته امامت كند و چون خارجه بنزديك مسجد رسيد آن شخص بيك ضربت شمشير او را بكشت و مردم قاتل را گرفته نزد عمرو بردند و چون چشمش بر عمرو افتاد دانست كه ديگرى كشته گشته گفت و اللّه اى فاسق كه من غير از ترا اراده نداشتم عمرو جواب داد كه من بحمايت وجع البطن از ضرب تيغ تو نجات يافتم آنگاه بگفت تا او را بكشتند اما عبد الرحمن بن ملجم چون بكوفه رسيد چنانچه مذكور شد قطام را كه در عرب بكمال حسن و جمال ضرب المثل بود ديد و طالب وصل او گرديد قطام امر تزويج را بقتل على مرتضى رضى اللّه عنه تعليق نموده عبد الرحمن گفت من خود جهت همين مهم بكوفه آمدهام و قطام از خويشان خويش وردانرا مددكار آن نابكار ساخت و عبد الرحمن شبيب بن بحره اشجعى را نيز با خود متفق گردانيده آن مهم را باتمام رسانيد به ثبوت پيوسته كه در آن اوان كه زمان شهادت حضرت ولايت منقبت نزديك رسيد چندين كرت بكناية و صريح از اينمعنى اخبار نمود بلكه پيش از آن اوقات نيز هرگاه تقريبى ميشد اظهار آن واقعه ميفرمود چنانچه بعضى از ثقات روات آوردهاند كه معاويه را نوبتى اين دغدغه در خاطر پيدا شد كه آيا شاه اوليا پيش از مرگ او بفردوس اعلى خواهد خراميد يا او پيشتر بمقر خويش خواهد رسيد و در اين باب تأمل نموده دانست كه اين مشكل را غير از على مرتضى كسى حل نتواند كرد آنگاه سه نفر از اعراب را فرمود كه متعاقب يكديگر بكوفه روند و خبر فوت او را با مردم گويند و آنچه در آن باب از جناب ولايت مآب شنوند به گوش او رسانند و آن سه شخص متوجه كوفه گشتند در وقتى كه امير المؤمنين على در مسجد كوفه بموعظهء فرق انام قيام مى نمود يكى از ايشان بدان مجلس درآمد و گفت كه اى كوفيان بشارت باد شما را كه معاويه فوت شد ياران از شنيدن اين سخن در اهتزاز آمدند اما حضرت امير كرم اللّه وجهه همچنان بر سر حرف خود بود و پس از لحظهاى ديگرى از آن سه عرب به مسجد رسيد همان خبر گفت و فرح اصحاب روى در ازدياد نهاد و عرب سوم نيز همانساعت بدان محفل درآمده گفت معاويه هلك بر ملك اختيار كرد جوش و خروش مجلسيان مضاعف گشت و امير نجف مطلقا بدان سخن التفات نفرمود لاجرم بعضى از حاضران گفتند يا امير المؤمنين چرا بر فوت اينچنين دشمن قوى اظهار مسرت نمىنمائى و در اين باب هيچ نميفرمائى آن جناب اشارت بلحيه و سر مبارك خود كرده فرمود كه معاويه نميرد تا اين را از اين رنگين نه بيند در روضة الصفا مسطور است كه در سفرى اسب ابن ملجم مفقود گشت و او نزد امير المؤمنين كرم اللّه وجهه آمده اسبى توقع كرد آن جناب ملتمس او را مبذول داشته فرمود مصراع
اريد حبائه و يريد قتلى
يعنى من اراده عطاء او ميكنم و او قصد قتل من دارد و صاحب ترجمهء مستقصى اين مصراع را چنين نوشته كه اريد حيوته و يريد قتلى من حياتش ميخواهم و او قتل من نقلست كه در ماه رمضان سنهء اربعين در روزى كه امير المؤمنين در مسجد كوفه