و شيفتهء حسن و جمال و غنج و دلال او گشته گفت اى آرام جان و مونس دل ناتوان از كدام قبيلهء جواب داد كه از تيم الرباب و آن قبيله تمام خوارج بودند و جمعى كثير از ايشان در نهروان كشته شده بودند ابن ملجم باز پرسيد كه بيوهء يا شوهر دارى جواب داد كه بيوهام آنگاه ابن ملجم به زبان نياز او را خواستگارى نمود قطام گفت مهر من سه هزار دينار است و كنيزكى جميله مغنينه و سر على بن ابيطالب ابن ملجم گفت زر و كنيزك را قبول دارم اما قتل حيدر كرار بغايت دشوار است و چون پدر و برادر و بعضى ديگر از خويشان قطام در نهروان كشته شده بودند گفت اى عبد الرحمن مال و كنيزك به تو مىبخشم اما از سر قتل على در نميگذرم چون شعله عشق در كانون درون عبد الرحمن برافروخته بود و خرمن صبرش بشرار برق محبت متوجه سر قبول جنبانيد و از غايت شرارت بموجبى كه مذكور خواهد شد آنحضرت را بدرجهء شهادت رسانيد راقم حروف گويد كه اين روايت در نظر واقفان مواقف هدايت ضعيف مينمايد زيرا كه باتفاق مورخين واقعهء نهروان در سنهء ثمان و ثلثين بوقوع پيوسته و شهادت شاه ولايت در سنهء اربعين واقع گشته و روايتى كه اكثر مورخان والاگهر بقلم صحت اثر ايراد كردهاند آنست كه چون بعد از واقعه نهروان بعضى از خوارج كه زنده مانده بودند در اطراف بلاد متفرق گشتند عبد الرحمن بن ملجم المرادى و برك بن عبد التميمى و عمرو بن بكر السعدى در مكه مجتمع شده روزى از كشتكان نهروان ياد كردند و بر قتل آن ملاعين تأسف خورده گفتند كه اگر على بن ابيطالب و معاوية بن ابى سفيان و عمرو بن العاص كشته شوند فتنها ساكن و خواطر مطمئن گردد آنگاه عبد الرحمن گفت من مهم على را كفايت كنم و برك بر زبان آورد كه من كار معاويه را باتمام رسانم و عمرو گفت كه من قلوب را بقتل عمرو مسرور گردانم و چنان قرار دادند كه در صبح هفدهم ماه رمضان هريك از ايشان مهمى را كه متقبل شدهاند سرانجام نمايند آنگاه شمشيرهاى خود را زهر آب داده هريك متوجه مقصد گشتند و بروايت امام يافعى شخصى كه كشتن معاويه را قبول نموده بود حجاج بن عبد اللّه الضميرى نام داشت و متقبل قتل عمرو عاص موسوم بدادويه الغبرى بوده القصه چون شخصى كه داعيه خونريزى معاويه داشت بدمشق رسيد در سحر روز موعود كمين كرده در وقتى كه معاويه به نماز بيرون مىآمد ضربتى بر اليه او زد و گفت كشتم ترا اى دشمن خدا و فى الحال اعوان معاويه او را گرفته پيش آوردند و معاويه بقتل او اشارت كرده آن شخص گفت اگر ترا خبرى گويم تو شادمان شوى مرا هيچ نفعى كند معاويه پرسيد كه آن كدامست جواب داد كه امشب برادرم عبد الرحمن على بن ابيطالب را بقتل رسانيد معاويه گفت همچنانكه ترا كشتن من دست نداد شايد كه او را نيز ميسر نشده باشد و بروايت اصح آن خارجى را بكشت آنگاه معاويه طبيبى طلبيد و استعلاج زخم سرين خود نمود طبيب گفت موضع زخم را داغ بايد كرد يا شربتى خورد كه قاطع نسل باشد معاويه شق ثانى را اختيار كرده آن جراحت التيام پذيرفت اما شخصى كه اتمام امر عمرو عاص را قبول نموده بود چون بمصر رسيد در شب موعود
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 578
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٥٧٨