تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 581

مساهمون:

ص٥٨١
عليه و سلم دروغ نگفت پس چه چيز بازميدارد كشندهء مرا از كشتن من و بر همين منوال ميگذرانيد تا وقت آن آمد كه به مسجد رود آنگاه تجديد وضو كرده ميان همايون ببست و فرمود شعر
( اشدد حيازك للموت فان الموت لاقيكا * * و لا تجزع من الموت اذا حل بواديكا *
شعر
اى دل صبور باش كه از مرگ چاره نيست * * كو دل كز اين مصيبت و اندوه پاره نيست
و چون جناب مرتضوى از خانه بيرون آمده بميان سرا رسيد بطى چند كه آنجا بودند در روى مبارك امير بانك كردند و بقولى دامن آن جناب را گرفتند و يكى از خادمان چوبى بر آن مرغان زده امير كرم اللّه وجهه فرمود كه دست از اينها بازدار كه نوحه‌كنندگان بر من و بروايتى گفت كه ( هن صوايح تتبعها نوايح ) آنگاه جناب ولايت مآب به مسجد شتافته چنانچه شيوه ستوده‌اش بود بانك نماز گفت و حال آنكه ابن ملجم و شبيب و وردان در آن شب نزد قطام بسر برده بشرب خمر اقدام نموده بودند و چون آواز اذان به گوش آن ملعونه رسيد ملاعين مشار اليهم را از خواب برانگيخته گفت اينك على بانك نماز ميگويد برويد و مهم او را كفايت كنيد و آن سه بدبخت به مسجد شتافته شبيب و وردان بر در مسجد بنشستند و ابن ملجم بدرون آن بقعه درآمد و چون امير المؤمنين كرم اللّه وجهه از اداء اذان فارغ گشته قدم در مسجد نهاد شبيب شمشيرى بينداخت اما بر طاق مسجد آمد و بشكست و وردان هم بتيغى حمله كرد اما بر ديوار خورد و آن‌دو لعين گريخته ملعون سوم تيغ بر فرق همايون آن جناب زد و گفت ( الحكومة للَّه لا لك و لا اصحابك ) و روايتى آنكه ابن ملجم صبر كرد تا امير المؤمنين كرم اللّه وجهه در محراب ايستاده احرام نماز بست و سجدهء اول بجاى آورد و چون سر از سجده برداشت آن شقى شمشير فرود آورد و باتفاق مورخان آن تيغ بر همان موضع آمد كه روز حرب خندق عمرو بن عبدود زخم زده بود و تا مغز سر آن سرور شكافته شد و امير المؤمنين كرم اللّه وجهه گفت كه ( فزت و رب الكعبة ) يعنى سوگند به پروردگار كعبه كه بمطلوب فايز شدم و امام حسن را فرمود تا شرايط امامت بجاى آورده با مردم نماز گذارد و در مستقصى مذكور است كه بعد از آن حادثه عظمى وردان لعنه اللّه به خانه خود رفت و شخصى از حالش وقوع يافته او را بدوزخ فرستاد و شبيب جان بتك پا بيرون برد و چون مردم جمع آمده از امير المؤمنين پرسيدند كه ضارب اين زخم كيست فرمود كه خداى تعالى او را ظاهر گرداند و به طرف راست مسجد اشارت كرد كه همين ساعت از اين در درآيد و ابن ملجم در آن صباح شمشير خون‌آلود بر دست گرفته در كوچه‌هاى كوفه ميدويد مردى از بنى عبد قيس پيش‌آمده گفت تو كيستى گفت عبد الرحمن ابن ملجم گفت اى لعين امير المؤمنين على را تو زخم زده باشى خواست كه انكار نمايد خداى تعالى در زبانش انداخت كه آرى آن شخص فرياد بر آورده مردم را خبر كرد تا ابن ملجم را گرفته پيش امير المؤمنين كرم اللّه وجهه بردند و بروايتى كه در روضة الشهدا مسطور است ابن ملجم بعد از آنكه آن جناب را زخم زد بسراى ابن عم خود رفت و سلاح از تن باز كرد در اين‌حال صاحب‌سرا درآمد و او را