مآل و چگونگى وقوع آن امر شنيع اختلاف بسيار واقع است روايتى آنكه ابن ملجم در اصل از مصر بود و در وقت خروج مصريان جهت مخالفت امير المؤمنين عثمان با ايشان همراهى نمود و بعد از آن واقعه بكوفه افتاده در ملازمت شاه ولايت بسر ميبرد و قولى آنكه پس از واقعه نهروان شاه مردان بمحمد بن ابى بكر نوشت كه چند كس از فرسان مصر بدينجانب روانه ساز و محمد بموجب فرموده بيست نفر از شجعان كوفه ارسال داشت و يكى از آن جمله عبد الرحمن بن ملجم بود و چون نظر امير المؤمنين حيدر بر آن سند بداختر افتاد فرمود كه : شعر
اشدد حيازك للموت فان الموت لاقيكا * * و لا تجزع من الموت اذا حل بواديكا
يعنى ميانرا سخت بربند از براى مرگ كه مرگ به تو ملاقات خواهد كرد و جزع مكن از مرگ چون بوادى تو فرود آيد در روضة الشهداء مسطور است كه امير المؤمنين على كرم اللّه وجهه در وقت خروج خوارج نهروان رسولان به اطراف بلدان فرستاده مدد طلبيد از يمن ده تن بملازمت امير صفشكن آمدند كه عبد الرحمن بن ملجم داخل ايشان بود و هريك از آن دهنفر تحفهاى به نظر امير المؤمنين حيدر رسانيد و قبول فرمود مگر تحفه ابن ملجم كه در حيز قبول نيفتاد و آن شمشيرى بود بغايت قيمتى و آن لعين ازين جهت غمگين شده در خلوتى بمجلس همايون درآمد و گفت يا امير المؤمنين سبب چيست كه از رفيقان من هديه قبول نمودى و شمشير مرا كه در ميان عرب شبيه ندارد نمىستانى امير كرم اللّه وجهه فرمود كهم اى عبد الرحمن اين تيغ را چگونه از تو بستانم و حال آنكه مراد تو از من بدين شمشير حاصل خواهد شد ابن ملجم از شنيدن اين سخن اظهار جزع كرده بر زمين افتاد و گفت يا امير المؤمنين هيهات هيهات هرگز مباد كه اين صورت در خيال من گذرد و اين فكر محال در خاطرم خطور كند من بعشق ملازمت اين آستان دل از وطن برداشتهام و نقش مهر و محبت خدام اين خاندان بر صحيفهء ضمير نگاشته جناب امير گفت اين امريست بودنى و صورتيست روى نمودنى و تو عنقريب از جادهء وفاق بپايهء نفاق خواهى گرفت و خاك بيمروتى و شقاوت و بر فرق دولت خواهى ببخت مصراع
آئين مهر و رسم وفا عادت تو نيست
ابن ملجم گفت يا امير المؤمنين اينك من در نظر تو ايستادهام اشارت فرماى تا دستهاى مرا قطع نمايند و اگر تحقيق فرمودهاى كه اين امر از من واقع خواهد شد مرا بقصاص رسان آن جناب فرمود كه چون هنوز از تو فعلى صدور نيافته كه مستحق عقوبت باشى چگونه ترا قصاص فرمايم اما مخبر صادق صلى اللّه عليه و سلم مرا از اين كار اخبار كرده و يقين ميدانم كه قول او بصدق اقتران خواهد يافت و روايتى آنكه ابن ملجم در سلك خوارج انتظام داشت اما از كوفه مجال فرار نيافت و در معسكر امير المؤمنين حيدر ماند تا وقتى كه مهم قوم او فيصل پذيرفت و در بعضى از روايات آمده است كه چون على مرتضى رضى اللّه عنه از نهروان بجانب كوفه روان شد ابن ملجم رخصت طلبيد كه پيشتر بدان بلده شتابد و مژده فتح و نصرت بمردم رساند و از موقف امامت اجازت يافته چون بكوفه درآمد گرد محلات ميگشت و بآواز بلند خبر ظفر ميگفت در آن اثنا چشمش بر جميلهء قطامنام كه دختر اشجمع تميمى بود افتاد