تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 580

مساهمون:

ص٥٨٠
بنصيحت خلايق اشتغال ميفرمود بسوى امام حسن نظر كرد و گفت اى پسر من از اين ماه چند روز گذشته است جواب داد كه سيزده روز پس در امام حسين نگريست و فرمود كه يا بنى از اين ماه چند روز باقى مانده است گفت هفده روز آنگاه شاه ولايت پناه دست بمحاسن فرود آورده گفت در همين ماه بدبخت‌ترين مردم آخر الزمان لحيهء مرا از خون سر من خضاب كند و بيتى بر زبان الهام بيان گذرانيد مضمون آنكه قتل من مىخواهد نامردى از قبيلهء مراد و من بوى نيكوئى ميخواهم و ابن ملجم اين سخن را شنيده مضطرب گشت و چون امير المؤمنين حيدر از منبر فرود آمد نزد آن جناب رفت و گفت يا امير المؤمنين پناه ميگيرم به حضرت رب العالمين از آنچه نسبت به من گمان مىبرى و از تو در ميخواهم كه اشارت فرمائى تا مرا بكشند يا دستهاى مرا ببرند امير كرم اللّه وجهه فرمود كه پيش از قتل قصاص نباشد و ليكن رسول صلى اللّه عليه و سلم مرا خبر داده است كه كشندهء تو از قبيله مراد باشد و عبد الرحمن همچنان در مقام استبعاد بود شاه مردان گفت ترا به خدا سوگند مىدهم كه راست بگوى كه تربيت‌كنندهء تو در طفوليت يهوديه بوده گفت آرى آن جناب فرمود كه آن زن يهوديه روزى ترا گفت كه اى بدبخت‌تر از عاقر ناقهء صالح گفت بلى چنين بود آنگاه جناب ولايت پناه ساكت شده روى از وى بگردانيد به صحت پيوسته كه در ماه مذكور امير المؤمنين على رضى اللّه عنه شبى در خانهء امام حسن و شبى در منزل امام حسين رضى اللّه عنهما افطار مينمود و زياده از سه لقمه تناول نميفرمود و ميگفت من بيش از شبى چند مهمان شما نيستم و در ترجمه مستقصى از ام موسى كه سريه شاه ولايت بود مرويست كه در آن سحر كه شهادت امير المؤمنين حيدر مقرر بود آن جناب دختر خود ام كلثوم را گفت كه اى دخترك من چنان مىبينم كه اين صحبت روح‌پرور در ميان ما عنقريب منقص ميگردد و طاير نفس نفيس قفس قالب شكسته بمرافقت متوطنان ملاء اعلى مىپيوندد ام كلثوم قطرات اشك از سحاب ديده فروباريده گفت اى پدر اين چه خبر محنت‌اثر است و اين چه حكايت پرشور و شر اين نه قصه‌ايست كه به گوش هوش توان شنود و نه غصه‌ايست كه از نكابت آن ايمن توان بود بيت
از فراق تلخ ميگوئى سخن * * هرچه خواهى كن و ليكن آن مكن *
امير المؤمنين گفت اى فرزند بجان پيوند كدام دلست كه از اين اندوه پاره نيست و كدام جانست كه در وقت نزول قضاء ايزد تعالى بيچاره نيست دوش حضرت مصطفى صلى اللّه عليه و آله و سلم را در عالم رؤيا مشاهده نمودم كه بدست مبارك غبار از روى من مىافشاند و مرا نزديك خود طلبيده ميگفت اى على بجانب ما بيا كه ترا هيچ باكى نيست و آنچه بر تو واجب بود ادا نمودى و روايتى آنكه جناب ولايت مآب خواب خود را با حسن مجتبى رضى اللّه عنه تقرير فرمود و امام حسن متاثر گشته اظهار گريه و زارى نمود در روضة الشهدا مسطور است كه در آن شب حضرت ولايت انتما تا سحر بطاعت مشغول بود و مطلقا خواب نفرمود و ساعت بساعت بساحت سرا آمده در آسمان نگريستى و گفتى ( صدق رسول اللّه ) و اللّه كه هرگز رسول صلى اللّه
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 580 | غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )