خلافت قيس بن سعد بن عباده را كه از جمله اعيان عرب و حاوى انواع فضل و ادب بود بايالت ولايت مصر ارسال فرمود و چون قيس به مقصد رسيد محمد بن ابى حذيفة بن عتبة بن ربيعه كه در آن اوقات بر آن مملكت استيلا يافته بود عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح را عذر خواسته زمام امور حكومت را در كف كفايت قيس نهاد و بيمن اهتمام قيس تمام مصريان با شاه مردان بيعت نمودند مگر اهل قريه خريثا كه در سلك معتقدان امير المؤمنين عثمان انتظام داشتند و ايشان بقيس گفتند كه آنچه از خراج بر ما واجب مىشود ادا مينمائيم مشروط به آنكه ما را تكليف بيعت ننمائى تا در عاقبت اين امر تأمل كنيم و قيس مصلحت وقت در قبول اين ملتمس دانسته با مردم آن قريه كه اهل قوت و شوكت بودند بمدارا زندگانى نمود بيت
آسايش دو گيتى تفسير اين دو حرفست * * با دوستان مروت با دشمنان مدارا
و چون معاويه از تمكن قيس بن سعد رضى اللّه عنهما در آن خطه خبر يافت مضطرب شده رسولان متعاقب يكديگر بمصر فرستاد و قيس را بمبايعت و متابعت خويش دعوت كرد اما خديعت او در قيس تأثير ننمود و ابن ابى سفيان از اطاعتش مأيوس گشته آغاز مكر و حيل فرمود و در مجالس چنين اظهار نمود كه قيس از جمله هواخواهان ماست و دليل بر صدق اين سخن آنكه مردم قريه خريثا را كه از جملهء شيعه امير المؤمنين عثماناند تكليف بيعت شاه مردان نمىنمايد و چون اين حديث بسمع اشرف امير نجف رسيد قيس را از ايالت آن مملكت معاف داشته محمد بن ابى بكر رضى اللّه عنه بتكفل آن مهم نامزد شد و بعد از وصول محمد بمصر قيس بن سعد بمدينه شتافت و بعضى از متوطنان آن بلده كه اندك نقارى از حيدر كرار كرم اللّه وجهه در دل داشتند زبان بطعن و تشنيع قيس دراز كردند و قيس علىرغم اعدا متوجه پايبوس شاه اوليا گشته در صفين بموكب ظفرقرين پيوست و امير المؤمنين حيدر بيشتر از پيشتر او را منظور عين عاطفت گردانيد اما محمد بن ابى بكر رضى اللّه چون در آن مملكت متصدى امر حكومت گشت كس نزد شيعه ذو النورين رضوان اللّه عليه فرستاد ايشان را ببيعت شاه اوليا كرم اللّه وجهه دعوت كرد و آن مردم همان جواب كه بقيس بن سعد رضى اللّه عنهما گفته بودند بوى پيغام دادند و محمد لشكرى بسر ايشان ارسال داشته آن سپاه منهزم باز آمدند و اين معنى تكرار يافته محمد كيفيت حال را بامير المؤمنين على كرم اللّه وجهه عرضه داشت كرد و در آن كتابت تصريح نمود كه رأى قيس بن سعد دربارهء اين جماعت بصواب اقرب بوده على كرم اللّه وجهه جواب نوشت كه ديگر مزاحم آن طبقه مشو تا آنزمان كه فرمان ما به تو رسد لاجرم محمد نيز با اعدا آغاز مدارا فرمود و چون حرب صفين بنهايت انجاميد قضيه حكمين واقع گرديد معاوية بن خديع كه از غايت شقاوت با شاه ولايت عداوت ميورزيد در آن ولايت اظهار طلب خون امير المؤمنين عثمان كرد و طايفهاى از رنود و اوباش به دو پيوسته شورشى عظيم در مصر پديد آمد و محمد صورت حال را بعرض شاه اوليا رسانيده آنحضرت بمشورت مالك اشتر قيس بن سعد را كرت ديگر نامزد ايالت مصر كرد اما قيس از قبول آن امر استعفا جست و امير المؤمنين حيدر در سنهء ثمان و ثلثين مالك اشتر را ملك