نموده اين مهم را بشورى حواله كنيم تا هر كرا طوايف برايا مصلحت دانند بر سرير امامت بنشانند و خاطر بر اينمعنى قرار داده هريك از حكمين به منزل خود شتافتند راقم حروف گويد كه كيفيت اين حكايت در اكثر كتب معتبره بر اين نهج مذكور است كه مسطور شد اما صاحب ترجمه مستقصى طريق خلاف مسلوك داشته در قلم آورده است كه در آن خلوت عمرو عاص به زبان خديعت بابو موسى گفت كه مناسب آنست كه على و معاويه را از تصدى امور خلافت معاف داشته اين كار را بعبد اللّه بن عمر تفويض نمائيم و ابو موسى جواب داد كه اگر ما بر منبر على را خلع نموده نام ابن عمر بر زبان آوريم شيعهء امير المؤمنين على قصد قتل ما كنند و اين معنى منجر بفتنه و فساد گردد عمرو جواب داد كه لايق آنكه تو نخست بر منبر رفته بر زبان آرى كه خاطر ما بر آن قرار يافته كه على و معاويه در امر خلافت دخل نكنند تا ما كسى را كه از اهل صلاح و تقوى بود و پدر او نيز در سلك صحابه پيغمبر صلى اللّه عليه و سلم منتظم بوده باشد بر سرير امامت بنشانيم آنگاه على را خلع نمائى و از منبر فرود آئى بعد از آن من بر منبر صعود نموده معاويه را خلع كنم و مردم را بمبايعت ابن عمر ترغيب نمايم و على كل التقديرين چون ابو موسى بافسون عمرو عاص فريفته و مغرور گشته از آن خلوت بيرون شتافت و چشم عبد اللّه بن عباس رضى اللّه عنهما بر وى افتاد گفت به خدا سوگند اى ابو موسى ظن من چنانست كه عمرو عاص ترا فريب داده اكنون من نوبت ديگر ترا نصيحت نموده التماس مينمايم كه اگر شما هردو بر امرى اتفاق نمودهايد او را در تكليم تقديم فرماى چه او مردى غدار است و من ميترسم كه اگر تو در امر متفق پيش از وى سخنى بر زبان آرى عمرو اظهار خلاف نمايد و از اين ممر فسادى متولد گردد كه تدارك نپذيرد ابو موسى گفت ما بر امرى اتفاق نمودهايم كه بين الجانبين مخالفت واقع نخواهد شد و روز ديگر صباح ابو موسى اشعرى و عمرو بن العاص و اكثر عظماء عراق و شام مجمعى ساخته منبرى نصب كردند و ابو موسى بعمرو گفت كه بر منبر صعود نماى و حديثى را كه بر آن متفق شدهايم بمسامع خلايق رسان عمرو گفت معاذ اللّه كه من به تو تقديم نمايم زيرا كه تو از من اسن و افضلى و ابو موسى بر منبر برآمده بعد از اداء ثناء الهى و درود بر مرقد معطر حضرت رسالتپناهى بر زبان آورد كه ايها الناس ترفيه احوال رعايا و تنظيم امور برايا منوط و متعلق به آنست كه على مرتضى و معاويه را از تكفل مهم خلافت معاف و معذور داريم و اين كار را بشورى حواله نمائيم تا اهل اسلام هركس را كه شايسته اين منصب دانند اختيار فرمايند آنگاه انگشترين از انگشت بيرون آورده گفت من على و بقولى گفت من على و معاويه را از خلافت بدر آوردم چنانچه اين انگشترى را از انگشت خويش و از منبر فرود آمد و عمرو عاص بر منبر رفته گفت ايها الناس اين شخص صاحب خود را از خلافت خلع كرد چنانچه مجموع استماع فرموديد و اكنون من صاحب خويش يعنى معاويه را بخلافت مقرر ساختم زيرا كه او ولى امير المؤمنين عثمان و طالب خون اوست و از شنيدن اين سخن غلغله در ميان مردم افتاده ابو موسى فرياد برآورد كه ميان ما و
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 565
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٥٦٥