بر زبان آوردند كه نخست ما اتباع معاويه را بكتاب ايزد تعالى دعوت كرديم و چون اجابت نكردند خون ايشان بر ما حلال گشت و اگر اكنون ملتمس ايشان را مبذول نداريم خون ما نيز بر آنجماعت مباح گردد و امير المؤمنين على كرم اللّه وجهه فرمود كه من از همهكس سزاوارترم باجابت كتاب الهى اما مقصود مخالفان از ربط صحايف آيات بر صحايف رايات عمل بمضمون آن نيست بلكه چون از حرب ترسيدهاند و علامات فتح و ظفر در جانب ما به عين اليقين ديده ميخواهند كه به اين كيد جنگ را تسكين دهند و جان از معركه بدين حيله بيرون برند و من با ايشان مقاتله خواهم نمود تا به حكم بارى سبحانه راضى گردند و چون اشعث بن قيس كه اكثر قبايل يمن مطاوعت او مىنمودند و بعضى ديگر از سرداران سپاه مبلغها از معاويه بر سبيل ارتشا گرفته بودند گفتند اى امير المؤمنين دعوت معاويه را اجابت كن كه ترا بكتاب سبحانى ميخواند كه ما بر عثمان جهت رد اين قول خروج كرديم و اگر اين ملتمس معاويه باجابت اقتران نيابد ما ترا گرفته بخصم سپاريم امير المؤمنين على كرم اللّه وجهه از استماع اين كلام محزون گشته فرمود كه ( انا للَّه و انا اليه راجعون و الى اللّه المشتكى و اللّه المستعان اللهم انت الحاكم فيما بيننا فانك عدل لا يجور ) القصه هرچند حيدر كرار سپاه نصرت آثار را بر حرب و پيكار ترغيب نمود و گفت اين حيله را عمرو عاص جهت مخلص معاويه و اتباع او انديشيده به جائى نرسيد و لشكريان از برابر مخالفان آغاز مراجعت نمودند مگر مالك اشتر كه بدستور پيشتر در ميمنه باستعمال سنان و خنجر اشتغال داشت و چون امير المؤمنين على كرم اللّه وجهه مشاهده فرمود كه جنود فوجفوج باز ميگردند دست بر دست كوفته گفت ابن هند غالب آمد در اين اثناء عبد اللّه بن الكوا و جمعى از اشقيا كه بعد از اين لفظ خوارج بر ايشان اطلاق خواهد رفت از روى مبالغه و الحاح بآنجناب گفتند دعوت معاويه را اجابت بايد نمود يا ما را در مخالفت خويش معذور بايد داشت و امير المؤمنين على كرم اللّه وجه ضرورة بمصالحه راضى شده خوارج گفتند كسى را بفرست تا مالك اشتر را از حرب منع نموده بازگرداند امير المؤمنين حيدر يزيد بن هانى را بطلب مالك اشتر فرستاده چون يزيد پيغام به مالك رسانيد اشتر گفت چه وقت مراجعت است كه امارات فتح و ظفر و نصرت ظاهر شده و يزيد به خدمت شاه ولايت بازگشته آنچه از مالك شنيده بود بعرض رسانيده و اصوات اشتر و اتباع او ارتفاع يافته گرد و غبارى عظيم پديد آمد خوارج بشاه اوليا گفتند كه ما چنان گمان مىبريم كه اشتر باشارت تو در اشتعال آتش قتال اجتهاد مينمايد آن جناب فرمود كه من بر سبيل علانيه يزيد را گفتم كه به اشتر بگوى كه دست از جنگ بازدار و مشاوره نكردم كه موجب مظنه شود و كرت ديگر يزيد را بطلب مالك روانه گردانيد و چون بار دوم پيغام امير عليه السّلام به مالك رسيد گفت مگر اين واقعه جهت رفع مصاحف روى نموده يزيد گفت آرى مالك اشتر گفت و اللّه كه همان لحظه كه ديدم مخالفان مصحفها بر سريرها بستهاند دانستم كه در ميان سپاه عراق اختلاف و افتراق پيدا خواهد شد آنگاه مالك بكراهيت تمام دست از قتال بازداشته نزد امير المؤمنين على
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 560
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٥٦٠