الطاف و ايادى مؤمن بن عبيد المرادى با او محاربت نموده شهيد شد و مخارق از غضب خالق نينديشيده سر آن مؤمن را از تن جدا كرد و رويش بر خاك نهاده عورتش را برهنه ساخت و نوبت ديگر در جولان آمده مبارز خواست و مسلم بن عبدربه الازدى در برابر او رفته از عقب مؤمن بجوار مغفرت حضرت مهيمن پيوست و مخارق دو مسلمان ديگر را نيز بعز شهادت رسانيد و با مجموع ايشان همان عمل بجاى آورد آنگاه شاه ولايت پناه تغيير لباس كرده روى بميدان نهاد و مخارق بر آن افضل خلايق حمله كرد و آنحضرت بيك ضربت شمشير نصف بدن او را طولا از پشت زين بر روى زمين انداخت و از اسب فرود آمده سر پرشر آن بداختر را از مركب تن جدا كرد و بر زبر خاك گذاشت چنانچه روى او بجانب آسمان بود و هفت مبارز از ملاعين شام جهت انتقام قتل مخارق متعاقب يكديگر بمبارزت امير المؤمنين حيدر مبادرت نموده به مجرد تحريك ذو الفقار از پاى درآمدند مخالفان چون صورت حال براين منوال ديدند متوهم گشته ديگر كسى قدم در ميدان ننهاد و معاويه غلام خويش حارث را كه بصفت جرأت و جلادت اتصاف داشت مخاطب ساخته گفت همت بر دفع اين سوار مصروف دار كه غير از تو كسى با او قتال نتواند نمود حارث گفت ايها الامير من اين مبارز را چنان مىبينم كه اگر جميع پهلوانان شام بهيأت اجتماعى بر وى حمله كنند روى نگرداند بلكه بيشتر ايشان را بقتل رساند غالبا خاطر مبارك تو از من ملال يافته است كه مرا بمحاربهء او مأمور ميگردانى لاجرم من از جان شيرين دست شسته ترا وداع ميكنم و بميدان ميروم معاويه گفت معاذ اللّه كه من به هلاكت تو راضى شوم اگر ترا مصلحت در محاربت اين شخص نيست توقف نماى تا ديگرى مباشر دفع شر او شود و حارث اين معنى را فوزى عظيم دانسته معاويه هرچند دليران شام را بر قتال امير المؤمنين تحريض نمود هيچكس زبان بقبول آن امر خطير نگشود و چون آنحضرت دانست كه كس بميدان نمىآيد مغفر از فرق همايون برداشته گفت منم ابو الحسن و از شنيدن آواز آن شاه دشمنشكن غلغله در ميان دوست و دشمن افتاده حارث بمعاويه گفت پدر و مادرم بفداى تو باد اكنون دانستى كه فراست من چه درجه دارد من اگر بحرب او مىشتافتم اكنون خود را از جمله مقتولان مىيافتم در مقصد اقصى مذكور است كه در روز دوازدهم از ايام محاربه ذو الكلاع الحميرى كه موسوم بسميفع بود باغواى معاويه و امداد عبيد اللّه بن عمر بمقاتلهء ربيعه و همدان اقدام نمود و امير المؤمنين على عبد اللّه بن عباس و خندف الحنفى را بمعاونت ربيعه و همدان مامور گردانيد و فرمود كه چون نظر خندف بر ذو الكلاع افتد او را بقتل آرد يا كشته شود و چنانچه بر زبان الهام بيان آنحضرت گذشته بود در آن روز ذو الكلاع بر دست خندف كشته گشت و حميريان كه قوم او بودند انهزام يافتند و نسب ذو الكلاع بملوك بنى حمير ميرسيد و او زمان فرخندهشان حضرت رسول را صلى اللّه عليه و سلم دريافت اما بسعادت ملازمت آنحضرت فايز نشد و بعد از قتل او پسرش شرحبيل بمعسكر امير المؤمنين حيدر آمده جسدش را بمعسكر معاويه برد و در روز سيزدهم حوشب بن ذى ظليم كه از جملهء
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 552
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٥٥٢