يكيك تن از قرابتان و دوستان كريب بمقاتله محمد رضى اللّه عنه ميشتافتند تا هشت نفر بضرب تيغ بيدريغش عنان بجانب جهنم تافتند و روايت كشف الغمه آنكه بعد از كشته شدن كريب سه كس ديگر از اتباع معاويه بمبارزت شاه ولايت مبادرت نموده بقتل رسيدند آنگاه حضرت امير المؤمنين على معاويه را بمحاربه دعوت نمود معاويه گفت مرا بجنگ تو حاجتى نيست اما عروة بن داود كه از جملهء اتباعش بود بقتال حيدر كرار شتافته بضرب ذو الفقار از پا درافتاد و على مرتضى فرمود كه انطلق الى النار و تكبير گفته بصف خويش پيوست نقلست كه روزى عبد الرحمن بن خالد بن الوليد از جانب معاويه بميان معركه رفته مبارز خواست و مالك اشتر با او برابر شده شمشيرى بر مغفرش زد چنانچه خود شكسته تيغ بسر عبد الرحمن رسيد و عبد الرحمن بازگشته معاويه را گفت ديگر ما را طاقت نمانده كه خون عثمان را طلب نمائيم معاويه گفت از محاربه بسيار ملول شدى و از اين قدر جراحت كه در وقت ملاعبه به اطفال رسد نالان گشتى عبد الرحمن گفت تو بفراغ بال بر سرير اقبال نشسته نظاره مينمائى و ما بضرب و طعن شمشير و نيزه گرفتاريم چرا يك بار تو هم بكارزار اشتغال نمىفرمائى معاويه از سخنان عبد الرحمن خندان شده سلاح بر خود راست كرد و روى بصف امير نجف نهاده رجزى بر زبان راند و بكنايت از قبيلهء همدان مبارز طلبيد سعيد بن قيس الهمدانى از سپاه افضل همهء طبقات انسانى بميدان رفته چون دانست كه غنيم او كيست فى الحال اسب برانگيخت و بر او حمله كرد و معاويه مانند گنجشك از بيم چنگال عقاب فرار نموده بخيمه خويش رفت و از غايت خشيت با هيچكس سخن نگفت و همدران روز مالك اشتر بميدان شتافته عبيد اللّه بن عمر عنان عزيمت بمبارزت او تافت و چون نزديك به مالك رسيد از نام و لقبش پرسيد و مالك نام خود بر زبان آورد عبيد اللّه متأمل شد و گفت اى عم اگر من ميدانستم كه تو مبارز ميطلبى بجنگ نمىآمدم اكنون برخصت تو بازميگردم مالك اشتر گفت از عار فرار نمىانديشى عبيد اللّه گفت اگر مردم گويند ( فر جزاه اللّه ) بهتر است از آنكه گويند ( قتل رحمه اللّه ) آنگاه عبيد اللّه باشارت اشتر برگشته چون نزد معاويه رسيد ابن هند آغاز تعرض كرده گفت اى پسر عم چرا اين همه ترس به تو راه يافت در صفت رجوليت ميان تو و اشتر چه فرق است عبيد اللّه گفت تو چرا بجنگ او نمى روى معاويه جواب داد كه من بمقاتله كسى رفتم كه در شجاعت كم از اشتر نيست يعنى سعيد بن القيس الهمدانى عبيد اللّه گفت اين سخن راست است اما چون سعيد به تو نزديك رسيد مانند روباه از چنگ شير گريختى معاويه گفت به خدا سوگند كه اگر با على بن ابيطالب در ميدان باشم عيب فرار برخود نپسندم در اين اثنا آواز مبارك امير المؤمنين على به گوش معاويه و عبيد اللّه رسيد كه ميفرمود اى پسر هند دست از ريختن خون مسلمانان كوتاه كن و قدم در ميدان نه تا با يكديگر نبردآزمائى كنيم اگر تو غالب آئى عالمى را بربائى و اگر حضرت عزت مرا نصرت دهد مردم ازين محنت نجات يابند معاويه چون دانست كه قايل اين سخن كيست و مقصودش چيست دم بر او فرورفت و عبيد اللّه بن عمر بر زبان آورد كه اى معاويه
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 549
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٥٤٩