گفت و اللّه كه نار جهنم را ديدم آنگاه جان داده بر زمين افتاد و در روز ششم مغيرة بن خالد البكرى كه صاحب رايت قبيلهء ربيعه بود با خواص قوم خود بميدان رفته بنابر مالى كه در شام داشت عنان موافقت بجانب معسكر معاويه تافت و اقرباء مغيره آغاز جزع و فزع كرده امير المؤمنين على بر مركب تاييد سوار گشت و بيك حمله صفوف شاميان را شكافته خود را بمغيره رسانيد و او را درربوده بخويشانش ملحق گردانيد و گفت اينك ابن عم و رئيس شما آمد اكنون مرا بنصرت او حاجت نيست اگر خواهد در ظل رايت هدايت آيت ما توقف كند و اگر خاطرش مايل بصحبت اهل شقاوت است مضايقه نداريم و مغيره زبان باعتذار گشاده از خيالى كه نموده بود اظهار ندامت كرد در روضة الصفا مذكور است كه روزى احمر غلام ابو سفيان كه از اكثر ارباب عصيان بمزيد بطالت و بطلان اشتهار و امتياز داشت در ميدان آمده شاه مردان را بمبارزت خواند صعصعة بن صوحان بانگ بر وى زده گفت بسزا و جزاء خود برساد كه چون تو سگى را بمقاتله خير العباد فرستاد احمر گفت مثال اين سخنان از غايت جبن گفته مىشود و در آن اثنا شقران مولى خاتم الانبياء صلى اللّه عليه و سلم بقتال احمر شتافت و عز شهادت يافت احمر بغرور هرچه تمامتر كرت ديگر امير المؤمنين حيدر را بميدان طلبيد مردم گفتند اى سگ بازگرد كه تو كفو او نيستى گفت لا و اللّه بازنگردم تا على را نكشم يا سر در سر اين سودا كنم و چون كمال جهالت آن ملعون بر ضمير انور آن حضرت واضح شد عنان عزيمت به طرف ميدان انعطاف داده بازويش را بگرفت و او را برداشته چنان بر زمين زد كه مجموع اعضايش درهم شكست و بعد از كشته شدن احمر كريب بن ابرهه كه بمهابت هيات و وفور قوت متصف بود بميدان آمده شاه مردان را بمحاربه دعوت كرد و مرتفع بن الوضاح و حارث شيبانى از عقب يكديگر بمقابله و مقاتله آن بداختر قيام نموده شربت شهادت چشيدند آنگاه شاه ولايتپناه آهنگ جنگ كريب كرده عبد اللّه بن عدى الحارثى گفت يا امير المؤمنين اميد وارم كه مرا دستورى دهى تا بحرب اين لعين اقدام نمايم اگر غالب آيم فهو المطلوب و الا در ركاب هدايت انتساب تو شهيد شده باشم و عبد اللّه اجازت يافته نزديك كريب رفت و ساعتى نبرد كرده از پاى درآمد و از مصيبت او شاه ولايت منقبت متاثر گشته سمند تيزكام را در ميدان راند و كريب را از كربت سخط احديت تخويف نموده نصيحت كرد كه سالك طريق نجات گردد كريب گفت كه به اين شمشير كه در دست دارم مانند تو بسيار كس كشتهام و شمشير حواله اسد اللّه الغالب كرد و آن حضرت حملهء او را بسپر صبر دفع فرمود و تيغى بر فرقش فرود آورد كه تا قربوس زين دو پاره شد و از مشاهده آنحال غلغله در سپاه افتاده دوست و دشمن آفرين بر آن دست و بازوى دشمنشكن كردند و امير المؤمنين بصف خويش باز گشته محمد بن حنفيه را بجاى خود بازداشت و يكى از ابناء اعمام كريب از غايت كرب نزديك بمحمد رفته گفت سوارى كه پسر عم مرا كشت كجا رفت محمد گفت اينك من بنيابت او ايستادهام و خصم بر وى حمله كرده عاقبت بر دست محمد بقتل رسيد و همچنين
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 548
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٥٤٨