نهاده مبارز طلبيد و از لشكر شام اثال نادانسته در برابر آمده پدر و پسر درهم آويختند و اثال كمر حجل را گرفته قوت نمود كه او را برگيرد و حجل درصدد مدافعه آمده هردو پهلوان از پشت زين بر روى زمين افتادند و مغفر از سر ايشان دور گشته يكديگر را بشناختند و دست تعرض از دامان عرض هم كوتاه كرده هريك بسپاه خود پيوستند و در اينروز غير از اين واقعه صورتى ديگر روى ننمود و روايت مقصد اقصى آنكه در روز اول از جانب اسد اللّه الغالب عبد اللّه بن بديل الخزاعى و از طرف معاويه يحيى بن قيس الخزاعى بميدان شتافته و آتش قتال اشتعال يافته بجدال يكديگر پرداختند و از هر طرف جمعى كشته گشته خاك معركه را از خون يكديگر گل ساختند و روز ديگر عبيد اللّه بن غمر رضى اللّه عنه بميدان آمده محمد بن حنفيه را بمبارزت خواند و محمد رضى اللّه عنه عزم رفتن كرده امير المؤمنين على فرزند رشيد خود را تسكين داده بنفس نفيس متوجه عبيد اللّه گرديد و عبيد اللّه تاب ديدار ذو الفقار نياورده فرار برقرار اختيار كرد و بقولى در آن روز ميان جعدة بن هبيرة بن ابى وهب القرشى كه خواهرزادهء امير المؤمنين على بود و عتبة بن ابى سفيان حربى صعب روى نمود و جعده لواء مردانگى برافراخت و بضرب تيغ و سنان عتبه را شكست داده منهزم ساخت و روز سوم حريث كه غلام ابن هند بود مستعد قتال گشته با خواجه خود گفت كه اگر پسر ابو طالب را بقتل آورم بايد كه ولايت طبريه را به من ارزانى دارى معاويه گفت زنهار كه با حيدر كرار در مقام قتال نيائى اما اگر هوس جنگ بر ضمير تو مستولى شده با اشتر دست در كمرزن و عمرو عاص بخلاف معاويه حريث را بحرب شاه اوليا اغوا نمود و آن غلام جاهل بر اسب ابن هند سوار شد و جيبه او را پوشيده بميدان خراميد و از على مرتضى التماس مبارزت كرد و آن قدوه احرار بجانب حريث حركت فرموده به مجرد تحريك ذو الفقار او را بدار البوار فرستاد و معاويه از قتل آن نابكار ملول گشته بنابر استصواب عمرو عاص عبيد اللّه بن مسعدة الفزارى را بمواعيد مرغوبه فريب داد تا جامهاى او را در بر كرده بمقاتله شاه مردان شتافت اما چون حيدر كرار ذو الفقار اعجاز آثار بركشيد كه بر فرقش زند ابن مسعده فرياد برآورد كه يا امير المؤمنين من معاويه نيستم و ابو بكره كسوة خود را بر من پوشانيده و مرا بمحاربهء تو مأمور گردانيده آنحضرت فرمود كه انصرف ثكلتك امك و آن بىسعادت معاودت نموده نزد معاويه رفت و ابن هند آغاز خطاب و عتاب كرده ابن مسعده گفت اى معاويه همچنانكه تو جان خود را دوست ميدارى من نيز حيات خويش را ميخواهم و مرا بولايتى كه تصرف در آن موقوف بحرب شاه ولايت باشد احتياجى نيست در مقصد اقصى مذكور است كه در روز چهارم از جنگ معاويه عمرو سكونى را بمحاربه شاه اوليا فرستاد و آنحضرت بمقتضاء عادت پسنديده خود نخست عمرو را نصيحت فرموده بسلوك طريق هدى دلالت نمود و چون آن لعين سخن امير المؤمنين را قبول نكرد آنحضرت كلمهء ( لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظيم ) بر زبان رانده بسر نيزه او را برگرفت و در هوا نگاه داشته گفت نظر كن عمرو فرياد برآورده
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 547
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٥٤٧