عبيد اللّه بن عمر رضى اللّه عنهما كه بواسطهء قتل هرمزان از امير المؤمنين على رضى اللّه عنه توهم داشت نزد معاويه رفت و بسبب متابعت و مبايعت اين دو كس كار ابن ابى سفيان رواج و رونقى تمام يافت و جميع شاميان ميان بخدمتش بسته در امر قتال با ولى حضرت ذو الجلال اتفاق نمودند و چون معاويه شنود كه سعد بن ابى وقاص و عبد اللّه بن عمرو اسامة بن زيد و محمد بن مسلمه رضى اللّه عنهم دست بيعت بشاه ولايت ندادهاند مكاتبت در قلم آورده نزد آن چهار عزيز فرستاد و ايشانرا بمتابعت خود و مخالفت امير المؤمنين دعوت نمود و آن مكتوبات بمطالعه آنجماعت رسيده از ادعاى معاويه تعجب كردند و سخنان خشونت آميز و كلمات وحشتانگيز در جواب نوشتند و در آن مكاتيب شمهاى از مفاخر و مناقب اسد اللّه الغالب در قلم آورده اعلام نمودند كه ما بحسب باطن با آنحضرت موافقت داريم و ميدانيم كه هركه با خدام آستان امامت آشيانش مخالفت نمايد فيروزى نيابد اما بنابر آنكه تيغ در روى اهل قبله نبايد كشيد در كنج انزوا منزل گزيدهايم و هرگز جانب ترا بر على مرتضى ترجيح نخواهيم نمود و بموافقت تو ابواب مخالفت بر رويش نخواهيم گشود و چون اين نوشتها به نظر معاويه رسيد از اطاعت آنجماعت مأيوس گشته بجد تمام و سعى مالا كلام در مقام ترتيب اسباب مقابله و مقاتله شد و باندك زمانى سپاه بسيار فراهم آورد
ذكر توجه امير المؤمنين على با سپاه عراق بعزم رزم اهل عناد و شقاق
بلبلنوايان چمن روايات و نغمهسرايان گلشن حكايات در اين داستان به اين دستان مترنم گشتهاند كه چون بسمع اشرف امير نجف رسيد كه معاوية بن ابى سفيان در طريق بغى و عصيان سلوك مىنمايد و از متابعت ارباب هدايت ابا نموده ابواب مخالفت و طغيان بر روى خود ميگشايد باميد آنكه شايد هادى ( من يهدى اللّه فما له من مضل ) او را از باديهء خلاف و معصيت بجادهء قويم وفاق و معرفت رساند چندين كرت رسولان سخنگذار و قاصدان بلاغت دثار بدمشق فرستاد و بنوك قلم گوهربار و زبان خامهء درر نثار مواعظ دلپسند و نصايح سودمند بر صحايف اوراق مرقوم گردانيده ارسال داشت و آن شيفتهء محبوب دولت و اقبال و فريفته معشوق جاه و مال را از وخامت مخالفت خليفهء به حق و امام مطلق تخويف و تحذير نمود اما آن كلمات هدايت نشان در معاوية بن ابى سفيان اصلا تأثير نكرد و همچنان در مقام عناد بوده مطلقا نسبت به حضرت ولايت منقبت شرط اطاعت بجاى نياورد نظم
امير نجف شير پروردگار * * ولايتپناه كرامت دثار *
سوى ملك شام از كمال كرم * فرستادهگان خجسته شيم *
فرستاد بهر نصيحتگرى * * نمودند ايشان زبانآورى *
ز لفظ گهربار شاه نجف * * سپهر كرم مهر اوج شرف *
كلام بليغ درر انتظام * * بگفتند با والى ملك شام *
و ليكن چو توفيق يارش نبود * * بجز ملكجوئى شعارش نبود *
ز مكتوب معجز طراز امير * * ضميرش نيامد نصيحتپذير *
خلاف امام به حق پيشه ساخت * * به قصد خلافت