جمل در جمادى الاخرى سنهء سته و ثلاثين دست داد و امير المؤمنين حيدر بعد از اختصاص بفتح و ظفر فرمان فرمود كه لشكر نصرت اثر از غنايم اسلحه و دواب را تصرف نموده امتعه و اقمشهء قتيلان را بورثهء ايشان رسانند آنگاه ببصره درآمد جناح مرحمت بر مفارق اهالى آن بلده مبسوط ساخت و عبد اللّه بن عباس و مالك اشتر را متعاقب يكديگر نزد عايشه رضى اللّه عنها فرستاد و بوى پيغام داد كه بجانب مدينه مراجعت نمايد و ميان ايشان و صديقه گفت و شنيد بسيار واقع شده عايشه رفتن مدينه را قبول ننمود بعد از آن شاه مردان بنفس نفيس به منزل ام المؤمنين تشريف برد و چون بقصر عبد اللّه بن خلف الخزاعى درآمد مخلفه او صفيه كه بام طلحة الطلحات ملقبه بود آواز برآورد كه يا قاتل الاحبه خداى تعالى اولاد ترا يتيم گرداناد چنانچه تو فرزندان مرا بىپدر كردى امير المؤمنين جواب داد كه اگر من كشندهء دوستان ميبودم هركس كه درين خانه است ميكشتم و اشارت بخانهء كرد كه عبد اللّه بن زبير و طايفهء از مجروحان لشكر آنجا مختفى بودند و چون امير المؤمنين بحجرهء عايشه رضى اللّه عنها درآمد فرمود كه اى حميرا اگر تو از كردار خويش پشيمانى بجانب مدينه توجه نماى كه ترا از آن بلده گزيرى نيست و رسول صلى اللّه عليه و سلم مرا گفته بود كه يكى از ازواج من با تو قتال خواهد نمود و چون بر وى ظفر يا بى او را بخانهاش فرست و خانه تو مدينه است و عايشه رضى اللّه عنها طوعا او كرها رفتن آن بلده را قبول فرمود و قولى آنكه آن روز نيز صديقه فرمان امير المؤمنين را بسمع رضا اصغا نكرد و روز ديگر آنحضرت امام حسن را پيش او فرستاد و پيغام داد كه اگر بمدينه نميروى سخنى را كه ميدانى دربارهء تو ميگويم و عايشه رضى اللّه عنها مضطرب گشته فى الحال بيراق سفر حجاز مشعول شد و چون حقيقت اين حال را از وى پرسيدند جواب داد كه حضرت رسالت مآب صلى اللّه عليه و سلم روزى فرموده بود كه در حالت حيات و بعد از ممات من هريك از امهات مؤمنين را كه على مرتضى از قبل من طلاق دهد از حبالهء نكاح من خارج باشد و حالا من ترسيدم كه على آن سخن را در حق من بر زبان آورد و لاجرم تن برفتن مدينه در دادم القصه چون عايشه رضى اللّه عنها عزيمت سفر حجاز مصمم گردانيد امير المؤمنين على محمد بن ابى بكر را رضى اللّه عنه فرمود كه در آن سفر مرافقت خواهر خويش نمايد و جمعى از نسوان بصره را ملبس به لباس رجال ساخته اشارت كرد كه در آن راه بخدمتكارى صديقه پردازند و خود با اهل بيت و خواص اصحاب او را مشايعة فرمود و چون در اثناء راه بوقت نزول و ارتحال آن زنان عايشه را امداد مينمودند او ملول بوده ميگفت كه على مرتضى حرمت حرم رسول خدا نگاه نداشت و مرا بملازمت اين طبقه مبتلا ساخت و بعد از وصول بمدينه آن عورات لباسهاى اصلى خود را پوشيده به نظر عايشه رضى اللّه عنها درآمدند و حقيقت حال بر وى مكشوف گشته زبان بتحسين امير المؤمنين بگشاد در كشف الغمه مسطور است كه عايشهء صديقه بالاخره از آن مخالفت پشيمان شده هرگاه كه ياد حرب جمل ميكرد اظهار تاسف نموده ميگريست و همدران كتاب مذكور
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 535
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٥٣٥