تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 533

مساهمون:

ص٥٣٣
هريك از آن‌دو فريق كه غالب شوند بديشان پيوندد و احنف از دور زبير را شناخته گفت كيست كه از زبير خبرى معلوم كرده بما رساند يكى از آن حاضران كه او را عمرو بن جرموز ميگفتند آن خدمت را قبول كرد و از عقب زبير در حركت آمده چون بوى رسيد پرسيد كه يا ابو عبد اللّه مهم اين دو سپاه بكجا منجر شد زبير رضى اللّه عنه جواب داد كه فريقين بانگيختن غبار جنگ و شين اشتغال داشتند كه من بدينجا شتافتم عمرو گفت سبب تخلف تو چه بود زبير عذرى گفته عمرو بموافقت او روان شد و بعد از لحظه‌اى زبير رضى اللّه عنه عمرو را گفت ميخواهم كه باداى نماز پيشين قيام نمايم و تو از من ايمنى آيا من از تو در امان هستم يا نى عمرو گفت بلى و چون زبير بگذاردن نماز مشغول گشت عمرو بيك ضرب شمشير مهم او را بمقطع رسانيد و از ترجمه تاريخ احمد بن اعثم كوفى و كشف الغمه چنان مستفاد ميگردد كه چون زبير رضى اللّه عنه از معركه بيرون رفت در ميان قومى از بنى تميم فرود آمد و عمرو بن جرموز المجاشعى او را بضيافت برده در وقتى كه زبير در خواب بود بقتلش مبادرت نمود و بروايت اهل سنت عمرو بعد از آن جسارت بر اسب زبير سوار شده و شمشير او را برگرفته نزد امير المومنين على رفت و كيفيت حال باز گفت آنحضرت فرمود كه بشارت باد ترا اى كشندهء پسر صفيه به آتش دوزخ عمرو بن جرموز چون اين مژده بشنيد حضرت على را گفت تو بلاى اين امتى اگر براى تو كشند بشارت دوزخ شنوند و اگر از تو كشند رقم كفر بر صحيفهء حال آنكس كشند آنگاه از غايت خشم سر شمشير بر شكم خويش نهاده زور كرد كه از پشتش بيرون رفت بيت
خار كه دارد به زبان نيشتر * * هم بخليدن شكند بيشتر
مدت عمر زبير رضى اللّه عنه بروايتى پنجاه و هفت سال بود و بقولى شصت و چهار سال و بعقيده صاحب گزيده زبير ده پسر داشت از آن جمله عبد اللّه و عاصم و عروه و منذر و مصعب از اسماء بنت ابى بكر تولد نموده بودند و حمزه و خالد و عمرو و عبيده و جعفر از امهات مختلفه و از جمله قتيلان واقعه جمل ديگرى طلحة بن عبيد اللّه است و طلحه پسر عم ابو بكر صديق بود و ابو محمد كنيت داشت و در سن بيست و سه‌سالگى مسلمان شده در اكثر غزوات حضرت سيد كاينات را ملازمت نمود و بزعم اهل سنت و جماعت طلحه از جمله عشره مبشره است در روضة الصفا مرقوم كلك بيان گشته كه چون در روز جمل زبير از معركه بيرون رفت طلحه نيز قصد فرار نمود و مروان كه بسبب سعى طلحه در قتل امير المؤمنين عثمان كينهء او در سينه داشت برين داعيه اطلاع يافته بانداختن تيرى جان كزاى پاى طلحه را بر ركاب دوخت و خون در سيلان آمده غلام طلحه رديف خواجه خود گشت و او را از معركه بيرون برده به خرابه‌اى رسانيد و از اسب فرود آورد و طلحه رضى اللّه عنه در همان منزل از عالم انتقال كرد و ايضا در كتاب مذكور مزبور است كه در وقتى كه طلحه رضى اللّه عنه رمقى از حيات باقى داشت نظرش بر شخصى از لشكريان شاه مردان افتاد و او را از نزديك خود طلبيد و بتجديد بيعت امير المؤمنين پرداخت و در ساعت عالم آخرت را منزل ساخت و آن لشكرى بملازمت جناب امامت