منقبت شتافته كيفيت آنحالت را عرض نموده امير كرم اللّه وجهه فرموده كه ايزد تعالى نخواست كه طلحه را بىتجديد بيعت ما ببهشت درآورد و مدت عمر طلحه شصت و دو سال بود و او ده پسر داشت : محمد - عمران - عيسى - يحيى - اسمعيل - اسحق - يعقوب - موسى - زكريا - صالح و از جملهء اين پسران محمد نيز در آن معركه بقتل آمد و در جامع ترمذى از امير المؤمنين على كرم اللّه وجهه مرويست كه گفت گوش من از دهان رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم شنيد كه ميگفت طلحه و زبير هردو همسايه مناند در بهشت و از كشتهشدگان روز جمل ديگرى كعب بن سويد ازدى است و او از فقهاء تابعين و قاضى بصره بود و مالك اشتر بقتلش مبادرت نمود و يكى از شهداء لشكر شاه اولياء زيد بن صوحانست و امام يافعى در ذكر زيد نوشته ( و كان من سادة التابعين صواما و قواما ) اما از سياق كلام صاحب ترجمه مستقصى چنان معلوم مىشود كه زيد در سلك صحابه انتظام داشته زيرا كه در ذكر او مرقوم كلك بيان گردانيده كه از امير المؤمنين على روايتست كه گفت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم در شان زيد فرمود كه هركه دوست دارد كه بر مردى نظر كند كه بعضى از اعضاى او پيش از وى ببهشت خواهد رفت بر زيد بن صوحان نظر كند و حال آنكه يكدست زيد در محاربه قادسيه مقطوع گشته بود و در مقصد اقصى از محمد بن سيرين منقولست كه خالد بن الواشمه كه بسبب وفور عقل و فطانت و كمال فهم و ديانت نزد عايشه رضى اللّه عنها منزلتى داشت در آخر واقعه جمل پيش او رفت و صديقه از او پرسيد كه طلحه كجاست جواب داد كه مقتول گشت باز سئوال كرد كه از زبير چهخبر دارى گفت در اول روز از معسكر بيرون رفت و حالا خبر قتل او شيوع يافته و عايشه رضى اللّه عنها ديگرى از صحابه را پرسيد جواب شنيد كه او نيز بياران ملحق شده ام المؤمنين گفت بارى سبحانه و تعالى مر جميع ايشان را رحمت كند خالد گفت يا ام المؤمنين از هواداران على مرتضى زيد بن صوحان نيز كشته گشت عايشه گفت او هم از جمله مرحومانست خالد گفت آيا ايزد تعالى اين دو طايفه را كه خلاف يكديگر ورزيده در روى هم شمشير كشيدهاند در يك مكان جمع كند عايشه گفت رحمت سبحانى از هرچه تصور كنند وسيعتر است و هيچكس را در افعال او مجال چون و چرا نيست و خالد از استماع اين سخنان راى عايشه را ضعيف شمرده از متابعت او پشيمان شد و بملازمت شاه ولايت شتافته در جنگ صفين بتدارك مافات قيام نمود در روضة الصفا از شعبى مرويست كه در روز جنگ جمل مروان و عمرو بن عثمان بن عفان و برادرش سعيد و عمرو بن سعيد بن العاص را اسير كرده به نظر حضرت امير رسانيدند عمار بن ياسر گفت يا امير المؤمنين اين جماعت را ميبايد كشت آنحضرت جواب داد كه اسيران اهل قبله را نمىكشيم شايد كه پشيمان شوند و روايتى آنكه چون چشم امير المؤمنين بر مروان افتاد فرمود اگر خلق ربع مسكون اتفاق نمايند زيادتى ناخن مروان را از وى نتوانند گرفت و او را گفت از زرع تو يعنى از اولاد تو امت را آفت خواهد رسيد و اين سخن مشعر بر حكومت اولاد آن سرخيل اهل عناد بود به صحت پيوسته كه محاربهء
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 534
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٥٣٤