و حديث مذكور را با آن جناب درميان نهاده قصد نمود كه از آن معركه بيرون رود اما پسرش عبد الله زبان ملامت گشوده گفت تو به جهت اين حديث كه مرتضى به ياد تو داد دست از حرب بازنميدارى بلكه ازو هم شمشير خونريز ابن ابيطالب ترك ستيز نموده ميگريزى زبير رضى الله عنه از شنيدن اين سخن خشمناك شده سه نوبت بر لشكر امير المؤمنين حيدر حمله كرد و بميان صفوف درآمده بىآنكه كسى را مجروح سازد بازگشت و با عبد الله گفت بر كسى كه جبن استيلا يافته باشد چگونه اين دليرى تواند نمود و عبد الله در باب مرافقت در امر محاربت مبالغه از حد اعتدال در گذرانيده زبير گفت چون با على مقاتله نمايم كه سوگند خوردهام كه هرگز با وى حرب ننمايم عبد الله گفت بكفارت سوگند يكى از غلامان خود را آزاد كن و زبير آخر الامر اين معنى را قبول نموده غلامى مكحول نام را آزاد گردانيد و يكى از شعرا در آن قضيه اين رجز در سلك نظم كشيد شعر
يعتق مكحولا لصون دينه * * كفارة لله عن يمينه *
و النكث قد لاح على جبينه *
و چون حضرت امير ديد كه صلح ميسرپذير نيست فرمود كه كيست از ياران ما كه دل از جان برگرفته يا مصحف مجيد نزديك به اين طايفه رود و ايشان را بمضمون كلام معجز نظام دعوت نمايد شخصى از لشكريان مسلم نام بقاء جاودانى را بر حيات اين جهانى اختيار كرده با مصحفى در دست نزديك بصف اعدا رفت و بتلقين امير المؤمنين على كلمهاى چند بر زبان آورد و مخالفان را به قرآن مجيد دعوت نمود متهورى دست راست او را بضرب شمشير بيفكند و مسلم مصحف بدست چپ گرفته ديگرى آن دست را نيز مقطوع ساخت و آن مسلمان مصحف را بهردو بازو نگاه داشته بزخمى ديگر از پاى درآمد آنگاه نايرهء قتال اشتعال يافته از جانبين مردان مرد و دليران معركهء نبرد در ميدان تاختند و به زخم شمشير بران و سنان شعله سان خاك بيابان را به خون يكديگر گل ساختند تيغ يمانى يلان تندخوى آغاز سرافشانى كرد و تير تيز پرواز دلاوران پرخاشجوى شرط جانستانى بجاى آورد مثنوى
نمود آغاز شمشير يمانى * * ز دست پهلوانان سرفشانى *
سنان چون شعله آتش برافروخت * * به چشم پردلان افتاد و جان سوخت *
كمان و تير چون پيوست باهم * * جدا شد جسم و جان از هم بيكدم *
و در آن روز هولناك از اول صباح تا وقتى كه هودج خورشيد از بختى افلاك بجانب كرهء خاك متمايل شد آتش قتال مشتعل بود و بالاخره آفتاب فتح و ظفر از مطلع اقبال امير المؤمنين حيدر سر برزد و اكثر مخالفان روى بوادى فرار نهادند اما جمعى از اجله بصره شتر عايشهء صديقه را احاطه نموده دست از جنگ باز نميداشتند بنابرآن شاه مردان محمد بن ابى بكر و مالك اشتر و جمعى ديگر از دليران را فرمود كه آن اشتر را پى كنند و ايشان بر اهل بصره حملات متواتر نموده خود را بشتر رسانيدند و مالك اشتر به دو ضرب پىدرپى دو پى جمل را پى كرد و باوجود آنحال شتر از پاى در نيامد و مالك متحير شده مقارن وقوع آنصورت شاه ولايت بدانجا رسيده فرمود كه اى مالك پاى ديگر جمل را قلم زن كه او را جن نگاه داشته و مالك بر آن موجب عمل