تصور كردند كه على مرتضى برسم شبيخون متوجه ايشان است لاجرم طلحه و زبير رضى اللّه عنهما بتعبيهء سپاه اقدام نموده قدم در معركهء جنگ نهادند و قتله امير المؤمنين عثمان چون ديدند كه تير تدبير ايشان بهدف مقصود رسيد بازگشته خود را بمعسكر همايون اثر رسانيدند و بنابران كه فوجى از لشكريان عايشه رضى اللّه عنها ايشانرا تعاقب مينمودند آوازه در انداختند كه اينك طلحه و زبير شبيخون آوردند لاجرم امير المؤمنين على نيز بآراستن سپاه صفشكن اشتغال نمود القصه صباحى كه خدمتگذاران قضا و قدر هودج زراندود خورشيد را بر جمل سپهر كبود بار كردند و نظارگيان آسمان پرده ازرق فام بر سركشيده روى بتماشا آوردند طلحه و زبير هودج عايشه را رضى اللّه عنها در زره گرفته و بر جمل عسكر نهاده در پيش صف لشكر بازداشتند و ميمنه و ميسره ترتيب داده رايت قتال و جدال برافراشتند و على مرتضى نيز چنانچه بايد و شايد بتسويهء صفوف جنود ظفر ورود پرداخته بر استر بيضاء سرور انبيا سوار شد و فرمود كه ندا كردند كه هيچكس در امر محاربه تعجيل ننمايد تا امير المؤمنين حجت بر ناكثين تمام كند آنگاه شاه ولايت پناه بميان هردو صف شتافته زبان الهام بيان بنصيحت عايشه و طلحه و زبير بگشاد و ام المؤمنين عايشه را بر بيرون آمدن از حريم حرمت و رفقاء او را بر شكستن بيعت ملامت فرمود و بروايتى زبير و بقولى طلحه را نيز پيش طلبيد و آندو عزيز از مقام خود در حركت آمده بمرتبهاى نزديك امير المؤمنين على رفتند كه گردنهاى اسبان ايشان از يكديگر گذشت و امام المسلمين بعد از اداء مقدمات هدايت آئين از ايشان پرسيد كه سبب چيست كه با من علم قتال افراشته خون مرا حلال پنداشتهايد جواب دادند كه چون تو اهل فتنه را از اطراف طلب كرده بر قتل خليفهء مظلوم ترغيب نمودى بر ما و ساير برايا واجب است كه در خلع تو مراسم سعى و اهتمام بجاى آوريم على مرتضى فرمود كه شما قصاص عثمان از من ميطلبيد و حال آنكه خون او هنوز از شمشيرهاى شما ميچكد اكنون بيائيد تا مباهله كنيم و دعا فرمائيم كه رضاى هركس مقرون بقتل عثمان بوده باشد به عذاب منتقم جبار گرفتار گردد طلحه و زبير رضى اللّه عنها از مباهله اعراض نموده و امير در نصيحت ايشان افزوده در آخر با زبير گفت كه بر خاطر دارى كه روزى من و تو در ملازمت حضرت رسالت به جائى ميرفتيم و دست من در دست تو بود و آنحضرت ترا گفت اى زبير على را دوست ميدارى جواب دادى كه بلى يا رسول اللّه آنسرور فرمود كه زود باشد كه با او در مقام مقاتله آئى و در آن حال ظالم باشى پوشيده نماند كه مورخان اين حديث را بروايات مختلفه در مؤلفات خود ايراد كردهاند و چون محصل جميع آن روايات مشعر بظلم زبير است بر امير المؤمنين على عليه السلام كلك سخنگذار بتكرار آن مبادرت ننمود القصه چون زبير از آن افتخار اهل سلوك و سير آن سخن استماع فرمود گفت يا ابا الحسن حكايتى به ياد من دادى كه اگر پيش ازين بخاطر ميداشتم هرگز با تو رايت مخالفت نمىافراشتم اكنون به خدا سوگند كه با تو حرب ننمايم آنگاه شاه ولايتپناه بصف خويش پيوسته و زبير نزد عايشهء صديقه رفت
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 530
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٥٣٠