رضى اللّه عنه مجروح و ناتوان شد و نزد اجلهء اصحاب بتحقيق پيوست كه صحتش ممكن نيست التماس نمودند كه شخصى را كه شايسته مسند خلافت باشد بولايت عهد خود تعيين نمايد فاروق اعظم گفت سزاوار اين كار شش بزرگوارند على بن ابيطالب و عثمان بن عفان و طلحة بن عبد اللّه و زبير بن العوام و سعد بن ابى وقاص و عبد الرحمن بن عوف رضى اللّه تعالى عنهم مناسب آنست كه ايشان يكى از ميان خود بر سرير امامت نشانند و بعد از گفت و شنيد بسيار مهم برين جمله قرار يافته امير المؤمنين عمر ابو طلحهء انصارى را گفت مىبايد كه پس از فوت من با پنجاه نفر از انصار بر اصحاب شورى موكل باشى و تا كسى را نطلبند پيش ايشان نگذارى و تقاضا نمائى كه مهم خلافت را بسرعت قرار دهند و اگر مخالفت در ميان ايشان پيدا شود جانب اكثر را مرجح دانى و يك نفر يا دو نفر را كه مخالف باشند بقتل رسانى و اگر سه نفر از اين شش كس بر يك طرف باشند و سه نفر بر طرف ديگر جانب آن سه كس را كه عبد الرحمن بن عوف درين ميان باشد ترجيح نمائى و بايد كه پسرم عبد اللّه در آن مجلس باشد اما در امر خلافت دخل نكند در روضة الصفا مسطور است كه چون امير المؤمنين عمر آن شش نفر را جهت شورى تعيين نمود و عباس رضى اللّه عنه آن وصيت را شنود امير المؤمنين على را گفت انسب آنست كه خود را داخل اصحاب شورى نگردانى جناب ولايت مآب جواب داد كه ( انى اكره الخلاف ) عباس گفت برين تقدير خواهى ديد آنچه مكروه طبع تست و پس از آنكه ترجيح جانب عبد الرحمن بسمع شريف شاه مردان رسيد با عباس گفت كه بار ديگر خلعت خلافت از ما مسلوب شد عباس پرسيد اين معنى را از كجا دانستى على مرتضى وصيت مذكوره را بر زبان آورده گفت بىشبهه عبد الرحمن كه داماد عثمان است بخلاف راى او عمل نخواهد نمود و سعد بن ابى وقاص كه پسر عم عبد الرحمن است جانب او را رعايت خواهد فرمود و برين تقدير باوجود آنكه طلحه و زبير موافق من باشند دست بدامن مقصود نخواهد رسيد عباس گفت يا ابو الحسن تو را بكرات نصيحت كردهام و شرط نيكخواهى بجا آورده و تو اصلا ملتفت قول من نشدى از جمله بعد از فوت سيد عالم صلى اللّه عليه و سلم گفتم كه در طلب خلافت مسارعت فرماى و تو اين سخن را بسمع رضا نشنودى و ديروز ترا اشارت كردم كه خود را داخل اصحاب شورى مگردان قبول ننمودى حالا بارى مصلحت چنان مينمايد كه چون اين مهم را بر تو عرض كنند رد فرمائى مگر آنكه اهل شورى متفق اللفظ و المعنى خواهان بيعت تو باشند و اى على از مكر اين قوم حذر كن كه همت بر دفع ما مقصور دارند و ميخواهند كه با ديگرى لوازم متابعت بجاى آرند در روضة الصفا مسطور است كه چون فاروق اعظم را يقين شد كه آن زخم التيامپذير نيست پسر خود عبد اللّه را فرمود كه نزد ام المؤمنين عايشه برو و از من بامير المؤمنين تعبير مكن كه من امروز امير مسلمانان نيستم بلكه بگوى كه عمر ترا سلام و تحيت مىرساند و از تو رخصت ميطلبد كه در پهلوى دو صاحب خويش مدفون گردد و عبد اللّه بموجب فرموده عمل نموده آن التماس بعز اجابت اقتران يافت و امير
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 490
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٤٩٠