تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 489

مساهمون:

ص٤٨٩
مراد و مرام روى نمود و در همين سال قتادة بن النعمان الظفرى الخزرجى الكندى وفات يافت و او برادر مادر ابو سعيد الخدرى بود و بروايت حمد اللّه مستوفى مدت شصت و پنج سال در عالم زندگانى نمود

ذكر حج گذاردن خليفه ثانى رضى اللّه عنه و انتقال او بعالم جاودانى

در ماه ذى حجه سنهء ثلث و عشرين عمر بن الخطاب رضى اللّه عنه جهت گذاردن حج اسلام با فوجى از طوايف انام متوجه بيت الحرام شد و اكثر امهات مؤمنين را زاد و راحله داده و در آن سفر همراه برد و چون به مكه مكرمه رسيد شرايط تعظيم و احترام خانهء ملك علام بجاى آورد لوازم طواف ركن و مقام بتقدم رسانيد و مقضى المرام عنان عزيمت بمدينهء طيبه خير الانام عليه الصلواة و السلام معطوف گردانيد و بعد از وصول به مقصد روزى كعب الاحبار با وى گفت كه يا امير المؤمنين بتهيهء سفر آخرت پرداز كه از عمر تو زياده از سه روز باقى نمانده و چون عمر رضى اللّه عنه مطلقا مرضى و المى نداشت از سخن كعب تعجب نموده پرسيد كه تو اين معنى را از كجا دانسته‌اى جواب داد كه از تورية و همدران اوان غلام مغيرة بن شعبه كه موسوم بفيروز بود و ابو لؤلؤ كنيت داشت و بزعم اهل سنت و جماعت مجوسى يا نصرانى بود و شيعه آن را بابا شجاع الدين خوانند و در سلك اهل اسلام منتظم دانند نزد خليفه ثانى رفته از كثرت مطالبهء مالك خود شكايت نمود امير المؤمنين عمر پرسيد كه چه هنر دارى فيروز گفت آهنگر و نجار و نقاشم و فاروق اعظم رضى اللّه عنه باز سؤال كرد كه روزى مغيره از تو چه مبلغ ميطلبد جواب داد كه دو درم و قولى آنكه گفت چهار درم عمر گفت كه باوجود اين همه هنر آنچه مغيره از تو ميطلبد مناسب است و غلام مغيره از شنيدن اين سخن متغير شده عمر گفت اى ابو لؤلؤ شنيده‌ام كه آسياى بادى مىتوانى ساخت چه باشد كه اگر جهت آرد كردن غلات بيت المال آسياى گردان سازى فيروز جواب داد كه براى تو آسيائى سازم كه تا چرخ دوار داير باشد اهالى هر بلاد و امصار از آن باز گويند و از مجلس بيرون رفت امير المؤمنين عمر گفت اين غلام مرا تهديد نمود و همدران نزديكى صبحى كه مبارز خورشيد خنجر انتقام به قصد خونريزى از غلاف افق بيرون كشيد ابو لؤلؤ به مسجد شتافت و در وقتى كه فاروق اعظم رضى اللّه عنه در محراب امامت باداء نماز بامداد قيام مينمود قدم جرات پيش نهاده چهار زخم يا شش زخم باندامش رسانيد و از آن جمله زخمى كه زير نافش زده بود كارگر آمده امير المؤمنين عمر از پا درافتاد و فيروز بروايت شيعه از مدينه گريخته به طرف عراق شتافت و در كاشان وفات يافت و بمذهب اهل سنت و جماعة همان ساعت گرفتار گشته چون دانست كه حالش بكجا منجر خواهد شد كارد بر حلق خويش ماليده متوجه زندان لحد گرديد القصه بعد از آنكه عمر بن الخطاب