نام و ننگ نهادند و از هردو جانب دست بخونريزى و فتنهانگيزى برآورده داد مردى و مردانگى دادند بيت
دگرباره شيران به جوش آمدند * * بشير افكنى در خروش آمدند *
در آن اثناء هاشم بن عتبه از شام بمعركه رسيده با هفتاد مبارز كارديده بر ميمنهء سپاه عجم حمله نمود و سپاه صفوف آنجماعت را متفرق ساخته راه سفر آخرت برايشان بگشود مثنوى
سپاه خصم را برداشت از پيش * * سرامد دولت آن قوم بدكيش *
ز ضرب تيغ آن مرد سرآمد * * بهرسو سرورى از پا درآمد
در تاريخ احمد بن اعثم مرقوم قلم صحت رقم گشته كه در آن روز از لشگر رستم پهلوانى شهنشاه نام بر اسبى بور نشسته و تاجى از زر بر سر نهاده بميان هردو صف آمد و جولان كرده مبارز خواست و چهار مسلمانرا كه متعاقب يكديگر بجنگ او بيرون رفتند شهد شهادت چشانيد بعد از آن زمرهاى از اهل اسلام عمرو بن معدى كرب را كه بكبر سن رسيده بود گفتند توانى كه قدم در ميدان نهى و مسلمانانرا از شر اين كافر متهور نجات دهى و قبل از آنكه عمرو زبان بقبول آن امر بگشايد جوانى از بنى تميم گفت مردى پير و ضعيف با اين شخص قوى بنيه چگونه مقاومت تواند نمود عمرو گفت اگرچه سن من بسرحد شيخوخيت رسيده هنوز مثل تو جوانان را در ميدان مردان از پيش بر ميتوانم داشت آن جوان باتفاق جمعى ديگر از خويشان بر زبان آورد كه همگنانرا كمال شهامت و شجاعت تو معلوم است اما چون بغايت پير و ضعيف شدهاى مىانديشم كه مبادا چشمزخمى رسد عمرو گفت شترى بياوريد تا برنشينم گفتند شترسوار بجنگ اين مرد جرار خواهى رفت فرمود كه هرچه من گويم شما چنان كنيد و ايشان شترى پيش كشيده عمرو بر آن نشست و آن جوانان را گفت جامه برغم خويشتن راست كنيد و ايشان بنياد آن كار كرده چون دستهايشان به زير زانوى عمرو درآمد قوت كرد و شتر را برانگيخت چنانچه دو تن از آن مردم از دو جانب شتر آويخته ماندند و فرياد بر آوردند كه اى عم ما را رها كن و او شتر را ميدوانيد عاقبت ترحم نموده ايشانرا بگذاشت و گفت اين حركت بدان جهت از من صدور يافت كه شما را معلوم شود كه مرا چه مقدار قوت باقىمانده است آنگاه از شتر فرود آمده و بر اسب تازىنژاد نشسته بمبارزت شاهنشاه مبادرت نمود و نخست شاهنشاه شمشيرى بجانب عمرو انداخته عمرو آن حمله را بسپر رد كرد و همدران گرمى صمصام بر سر شاهنشاه فرود آورد چنانچه اثر زخم بدماغش رسيده از اسب در گرديد و مسلمانان تكبير گفته كافران پريشان ضمير گشتند و در آن روز قعقاع بن عمرو و جمال بن مالك اسدى نيز بتائيد سرمدى تيغ شجاعت آخته كما ينبغى بامر قتال اقبال فرمودند و بعضى از افيال اهل ضلال را مقتول كرده و برخى را مجروح ساخته گريزانيدند به ثبوت پيوسته كه در روز غماس جد آن دو لشگر در افنا و اعدام يكديگر بمرتبهاى انجاميد كه چون خادمان قضا قنديل نوربخش آفتاب را از سقف اين گنبد فيروزهء مقرنس بنهانخانهء مغرب درآوردند از جانبين شموع و مشاعل برافروخته همچنان باشتعال نايرهء حرب مشغولى ميكردند و در آن شب كه موسومست بليلة الهرير