تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 450

مساهمون:

ص٤٥٠
پرسيد كه جبرئيل نازل شد يا نى و هر كرت جواب شنيد كه هنوز جبرئيل نيامده مگر در نوبت آخر طليحه گفت جبرئيل نزول نمود و با من گفت كه ( ان لك رحاء كرحاه و حديثا لا ينساه ) و صاحب مقصد اقصى اينسخن را همچنين ترجمه نوشته كه ترا آسيائى همچو آسياى اوست و ترا حديثى است كه فراموش نخواهد شد اما در روضة الصفا از ترجمهء تاريخ احمد بن اعثم كوفى منقولست كه سخن طليحه اين بود كه ( ان لك رجاء لا كرجاه و حديثا لا ينساه ) يعنى اميد تو با اميد خالد هم دوش نشود و ميان شما حديثى است كه ترا آن فراموش نگردد و على كل التقديرين عيينة بعد از شنيدن اينسخن آواز برآورد كه اى بنى فزاره فرار برقرار اختيار نمائيد كه اين بدبخت دروغ‌گويست آنگاه با قوم خود گريخته خالد بن الوليد بر ساير سپاهيان طليحه كه بنى اسد و غطفان بودند حمله كرد و ايشان از ميدان ستيز روى بميدان گريز نهاده طليحه نيز بجانب شام شتافت و بالاخره باسلام معاودت كرده در حرب نهاوند شربت شهادت چشيد در بعضى از كتب معتبره مسطور است كه خالد بن الوليد چون از محاربهء طليحه فراغت يافت با سپاه اسلام به طرف بطاح رفت و سرايا به اطراف و جوانب فرستاده بموجبى كه خليفهء رسول واجب الاتباع در وقت وداع او را تعليم نموده بود با ايشان گفت كه در ميان هر قبيله‌اى كه بانك نماز شنوند دست تعرض از مال و خون ايشان كوتاه دارند و اگر آواز اذان نشنوند و دانند كه آنقوم قبول اسلام نمىنمايند دود از دودمان ايشان برآرند و سريه‌اى كه ابو قتاده انصارى رضى اللّه عنه در ميان ايشان بود مالك بن نويره را كه بفرمودهء حضرت رسالت مآب امارت بطاح و اخذ صدقات بنى يربوع تعلق بوى ميداشت و بعد از فوت آنحضرت بردت متهم شده بود گرفته پيش خالد آوردند و ابو قتاده گواهى داد كه من بانگ نماز از ميان قوم مالك استماع نمودم و بعضى در جانب نقيض سخن گفتند و چون خالد با مالك در تكلم آمد نوبتى در وقت نقل از حضرت مقدس نبوى صلوات اللّه و سلامه عليه بر زبان مالك گذشت كه ( قال رجلكم كذا ) و خالد از شنيدن اين سخن در غضب رفته گفت اى سك محمد رسول اللّه مردما بود و مرد شما نبود آنگاه اشارت كرد تا ضرار اسدى سر مالك را از بدن جدا نموده در زير ديگى كه جهت پختن طعام بر اثقيه موضوع بود نهاد تا آتش در آن افتاد يافعى گويد كه سر مالك آن مقدار موى داشت كه تا وقتى كه طعام پخته شد مشتعل بود و خالد بعد از سوختن خرمن حيات مالك منكوحهء او را ام تميم بنت المنهال كه بحسن و جمال عديم المثال بود در حبالهء نكاح آورد و ابو قتاده از اين معنى آزرده خاطر شده سوگند ياد كرد كه هرگز در لشگرى كه در تحت لواى خالد باشد بجهاد نرود و متوجه مدينه شده بعد از وصول كيفيت حال را بعرض اصحاب رسانيد و مقارن آنحال برادر مالك متمم كه در سلك شعراء عرب انتظام داشت بموقف خلافت رسيده به تتميم آن تميمه پرداخت و بامداد عمر بن الخطاب رضى اللّه عنه كه دوست قديمى مالك بود با ابو بكر صديق رضى اللّه عنه گفت كه برادرم بر جادهء شريعت حضرت خاتم صلى اللّه عليه و سلم ثبات قدم داشت و خالد بطمع ام تميم او را بقتل آورده