و عمر رضى اللّه عنه در باب طلب خالد جهت قصاص مبالغه بسيار كرده ابو بكر نخست از قبول آن سخن ابا نمود و آخر الامر نامه بخالد نوشت كه سپاه را هم آنجا گذاشته تنها بمدينه شتابد و خالد شرط امتثال مثال مرعى داشته چون بمدينه رسيد دو دينار زر سرخ نزد بلال كه حاجب امير المؤمنين ابى بكر بود فرستاد كه او را بيحضور عمر رضى اللّه عنه بمجلس خليفه درآورد و بلال بر اخذ آن وجه اقدام نموده خالد را تنها نزد خليفهء رسول خدا گذاشت گويند اول رشوتى كه در اسلام گرفتند آن بود در روضة الصفا مسطور است كه امير المؤمنين عمر رضى اللّه عنه بر در مسجدى كه نزديك بدار الخلافه بود اقامت داشت كه ناگاه چشمش بر خالد بن الوليد افتاد كه برسم مبارزان عرب دو تير بر دستار خويش خلانيده پيش امير المؤمنين ابى بكر ميرفت و فى الحال برخاسته و سهام را از عمامهء خالد بيرون كشيده بشكست و گفت مسلمانى را كشتى و بازنش تزويج نمودى به خدا سوگند كه ترا سنگسار كنم و با يكديگر بدار الخلافه شتافته دربان خالد را فردا وحيدا رخصت دخول ارزانى داشت و امير المؤمنين عمر را بازگردانيد و آن جناب در آن محل دست برهم زده مىگفت دريغ كه خون مالك هدر شد و چون خالد نزد خليفهء اول درآمد به زبان عتاب گفت كه ( قتلت مسلما و عزمت بامراته ) خالد جواب داد كه اى خليفهء رسول خدا ترا سوگند مىدهم كه از پيغمبر ( ص ) نشنيدهاى كه خالد شمشير خداست ابو بكر گفت كه شنيدهام خالد گفت شمشير خدا نزند مگر گردن كافرى يا منافقى را ابو بكر از شنيدن اين سخن خالد را اجازت مراجعت داد و فرحناك از آن خانه بيرون خراميده متوجه معسكر خود گرديد در تاريخ طبرى مسطور است كه چون خالد از دار الخلافه بيرون آمد عمر را بر در مسجد نشسته ديد دست بقبضهء شمشير برده گفت ( تعال يا اعسر ) و خالد به جهت آن عمر بن الخطاب را به اين لفظ مخاطب گردانيد كه هر كار كه مردم بدست راست كنند عمر بدست چپ ميكرد القصه چون عمر حال برينمنوال ديد دانست كه خالد در باب قتل مالك عذرى گفته كه مقبول طبع ابو بكر افتاده لاجرم دست از تعرض او كوتاه داشت در روضة الاحباب مسطور است كه بعد از رخصت خالد ابو بكر ديت مالك بن نويره را از بيت المال ادا كرده سباياى قوم او را تسليم متمم نموده او را خشنود و شاكر باز گردانيد
ذكر شمهاى از حال مسيلمه و سجاح و بيان ازدواج ايشان بىوقوع نكاح
چنانچه در ضمن وقايع سال يازدهم از هجرت سبق ذكر يافت چون مسيلمه با وفد بنى حنيفه از مدينه بديار خود شتافت آغاز دعوى نبوت كرد و بنابر آنكه او از فن سحر و شعبده وقوفى تمام داشت امور عجيبه بمردم نمود و در برابر بينات الهى كلمات مزخرفهء مسجعه ترتيب داده بر اتباع خويش خواند و بزعم بعضى از مورخان مسيلمه اول كسى است كه بيضه را در شيشه سرتنگ درآورد و نخستين شخصى است كه پر بريده طاير را وصل كرد