تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 448

مساهمون:

ص٤٤٨
اتفاق افتاده اسامه بفتح و ظفر اختصاص يافت آنگاه عنان مراجعت بصوب مدينه تافت و الله اعلم بالصواب و اليه المرجع و المآب

ذكر خروج اسود عنسى در ولايت يمن و كشته شدن او بيمن اهتمام مجاهدان دشمن‌شكن

اسود عنسى كه موسوم بود بعيهلة ابن كعب و ذو الحمار از جملهء القاب اوست و در اواخر اوقات حيات سيد كاينات عليه افضل الصلاة در حدود ولايت يمن آغاز دعوى نبوت كرد و چون او در فن كهانت و شعبده مهارت تمام داشت و امور غريبه بمردم مينمود جمعى كثير از بنى مذحج و غير ايشان از قبايل عرب به نبوتش ايمان آوردند و اسود بمتابعت آنجماعت مستظهر گشته با هفتصد سوار و سيصد پيادهء جرار از كهف جنان كه مسكن او بود بجانب صنعا توجه نمود و حاكم آن ولايت شهير بن باذان بقدم مقاتله پيش آمده بعز شهادت فايز گشت و اسود به شهر صنعا دررفته منكوحهء شهير بن باذان را بحبالهء نكاح در آورد و پسر عم اين منكوحه را كه فيروز نام داشت با دادويه كه دو مسلمان پاك اعتقاد بودند بامارت بعضى از عجميان كه در آن مملكت اقامت مينمودند نصب كرد و چون خبر خروج آنمدعى كذاب بسمع شريف حضرت رسالت مآب رسيد ببعضى از امرا و گماشتگان خويش كه در حدود يمن بودند نامه‌اى نوشته ايشان را بر قتل اسود تحريض فرمود و اهل اسلام بوصول نامهء همايون خير الانام عليه الصلاة و السلام مستظهر و قوى خاطر شده همه در يك موضع مجتمع گشتند و همم عاليه بر قتل عيهله گماشتند در آن اثنا قيس بن عبد يغوث كه سپهسالار آن خاكسار بود از حركات ناهنجارش متنفر شده باتفاق فيروز و دادويه قاصد قتل او گشت در روضة الصفا از فيروز مرويست كه گفت بعد از آنكه جمعى در كشتن اسود متفق شدند من پيش دختر عم خود كه زوجهء او بود و متابعت ملت محمدى مينمود رفتم و داعيه‌اى كه داشتم با وى گفتم آن مؤمنه بر زبان آورد كه من شخصى ازين كذاب فاسق تر نديدم شب همه شب بشرب شراب قيام مينمايد و تا چاشتگاه در خواب مانده غسل جنابت بجا نمىآورد اكنون بايد كه شما در فلان شب بفلان موضع آئيد و ديوار خانه را سوراخ كرده بسر بالين اسود رويد و مهمش را باتمام رسانيد و در شب موعود من و دادويه و قيس بن عبد يغوث بدانجا شتافته ديوار خانه را شكافتيم و من جرءت نموده بدان خانه درآمدم چون از غايت خوف و دهشت شمشير خود را در بيرون فراموش كرده بودم سر و ريش آن ملعون را گرفتم و به قوت هرچه تمامتر گردنش را چنان تاب دادم كه بشكست و از اسود در آنوقت بانگى عظيم صادر شده پاسبانان آواز نامباركش شنيدند و در خانه آمده از عورتش پرسيدند كه پيغمبر ما را چه مىشود آن مومنه جواب داد كه وحى بر او نازلشده از ثقل آن مىنالد القصه بعد از فايز شدن فيروز بفيروزى قيس بدان خانه در آمده سر اسود از تن جدا كرد و رفقاء ثلثه بمنازل خويش بازگشته چون صبح