تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 407

مساهمون:

ص٤٠٧
جماعت نزد من آمدند شيطان همراه ايشان بود آنگاه حضرت رسالت‌پناه ايشانرا باسلام و ايمان دعوت فرمود نصارى ابا و امتناع نمودند و اسقف از آنحضرت پرسيد كه چه ميگوئى در حق مسيح خير الانام عليهما الصلاة و السلام جواب داد كه او بنده برگزيده خدا بود و فرستاده وى اسقف گفت هيچ ميدانى كه عيسى را پدرى بوده آنحضرت فرمود كه نى اسقف گفت پس چگونه گفتى او بنده‌ايست مخلوق و حال آنكه هيچ مخلوقى را نه‌بينى الا آنكه او را پدرى باشد رسول فرمود كه امروز جواب شما را نميگويم در اين شهر باشيد تا جواب سؤال خود بشنويد و روز ديگر اين آيه نازل شد كه
( إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ
الى
عَلَى الْكاذِبِينَ )
و سيد المرسلين نجرانيان را طلبيده اين آيهء هدايت آئين را برايشان خواند و نصارى بر اعتقاد خود مصر بوده آنحضرت فرمود كه بيائيد تا با يكديگر مباهله كنيم يعنى دربارهء هم دعا كنيم و گوئيم كه لعنت خدا بر اهل كذب و افترا باد ترسايان گفتند امروز ما را مهلت ده تا برويم و بعد از استخاره و استشاره فردا بامر مباهله قيام نمائيم و خير الانام عليه الصلاة و السلام ايشان را اجازت داده چون نجرانيان به منزل خود رفتند و آغاز مشورت كردند اسقف گفت كه اگر فردا محمد با فرزندان و اهل بيت خويش بمباهله آيد شما از ارتكاب آن امر اجتناب نمائيد كه بلا بر نصارى نازل خواهد شد و اگر ياران و اتباع خود را بمباهله نياورد با او مباهله كنيد القصه بيت
صباحى كه بر دوش افكند مهر * * عباى ملون ز چارم سپهر
حضرت رسالت با على مرتضى و فاطمهء زهرا و حسن و حسين صلوات الله عليهم اجمعين از حجرهء همايون بيرون آمده متوجه مقام مباهله گشت ( قال فى كشف الغمه عن عايشه رضى الله عنها ان رسول الله صلى الله عليه و سلم خرج و عليه مرط مرجل من شعر اسود فجاء الحسن فادخله ثم جاء الحسين فادخله ثم فاطمه ثم على ثم قال انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهر كم تطهيرا ) در آن اثناء رؤساء نصارى پيدا شده چون چشم ايشان بر آن پنج تن عالى شأن افتاد اسقف پرسيد كه اينها چه كسانند كه با محمد مىآيند گفتند اين جوان پسر عم و داماد و دوست‌ترين خلق است بسوى او يعنى على ابن ابيطالب كرم الله وجهه و اين دو صبى پسران دختر اويند از على و اين زن دختر اوست فاطمه مادر اين پسران كه گرامىترين خلايق‌اند پيش او اسقف گفت بخدائى كه جان من در قبضه قدرت اوست كه من جمعى را مىبينم كه اگر از ايزد تعالى در خواهند كه جبل را از زمين بركنند بركنده شود با او مباهله مكنيد كه بخاصهء خود آمده بنابر وثوقى كه بر پروردگار خود دارد و اگر با او مباهله كنيد زمان بر شما متغير شود و بلا فرود آيد و در همه روى زمين يك نصرانى نماند و اگرنه ملاحظه جانب قيصر بودى من مسلمان ميشدم و ليكن با او مصالحه كنيد بر آنچه مصلحت باشد نظم
چو چشم نصارى و اهل عناد * * بر آن پنج عالى گهر اوفتاد * چنين گفت اسقف كه اين پنج فرق * * كه مانند شان نيست در غرب و شرق * چو خواهند از كردگار جهان * * كه اين كوه را بركند از مكان * شود آن دعا در زمان مستجاب * * ز نفرين ايشان كنيد اجتناب * شنيدم كه در گرد آن