مامور شده گفت يا رسول الله از اينجا تا ذى الخلصه مسافتى بعيد است و من بر اسب سوار نمىتوانم شد كه آن راه را بسرعت درنوردم و اگر بر شتر سوار گشته روى به مقصد آرم مدتى ميبايد كه به مقصود فايز شوم آنحضرت بعد از شنيدن اين سخن انگشتان همايون خود را بر سينه جرير زده فرمود كه ( اللهم ثبته و اجعله هاديا مهديا ) از جرير منقولست كه گفت چون اين دعا درباره من واقع شد و رخصت يافتم بر اسبى تند سركش سوار گشتم و به آن خدائى كه محمد را براستى بخلق فرستاده تصور كردم كه آن اسب به زير ران من بسان گوسفنديست و شب و روز ميراندم تا بذو الخلصه رسيدم و آن بتخانه را منهدم گردانيدم ديگر از جمله وفود وفد بنى حنيفه بود و ايشان چون بمدينه رسيده باشارت حضرت رسالت در سراى رمله بنت الحارث نزول كردند و بتقبيل بساط نبوت استسعاد يافته ايمان آوردند در روضة الاحباب مسطور است كه مسيلمهء كذاب كه داخل وفد بنى حنيفه بود از ملازمت رسول صلى الله عليه و سلم تخلف نمود و در منزل توقف كرد و بر زبان آورد كه اگر محمد امر حكومت را بعد از خود به من گذارد متابعتش نمايم و الا فلا و سيد الانبياء عليه من الصلاة افضلها با ثابت بن قيس بن شماس و بعضى ديگر از ياران به منزل مسيلمه تشريف برد و بر زبر سر او ايستاده بشاخ خرمائى كه در دست داشت اشارت فرمود و گفت اگر اين را از من طلب نمائى به تو ندهم و تو تجاوز نتوانى كرد از آنچه ايزد تعالى در شأن تو تقدير نموده و اگر بعد از من باقى مانى هرآينه حق عز و علا ترا هلاك سازد و بدرستى كه من گمان ميبرم ترا آنكس كه به من نمودهاند در شان او آنچه نمودهاند و حال آنكه رسول صلى الله عليه و سلم در واقعهء ديده بود كه در دستهاى او دو سوار طلاست و از آنجهت محزون گرديده وحى آمده بود كه باد در آنها دم و آنحضرت باد بر آنها دميده هردو ناپيدا گشته بود و خير الانام عليه الصلاة و السلام يكى از اين دو سوار را باسود عنسى و ديگريرا بمسيلمه كذاب تعبير فرمود القصه چون مسيلمه بديار خود بازگشت زبان بدعوى نبوت بگشاد و جمعى از اهل ضلالت بوى ايمان آوردند و او نامه به حضرت پيغمبر نوشت بر اين منوال كه ( من مسيلمة رسول الله الى محمد رسول الله اما بعد فانى قد اشركت فى الامر معك و ان لنا نصف الارض و لقريش نصفها و لك المدر و لى الوبر و لكن قريشا قوم يغدرون ) يعنى اين نامه از مسيلمه رسول خداست بسوى محمد كه پيغمبر خداست اما بتحقيق كه ايزد تعالى مرا در امر نبوت با تو شريك ساخته و ما راست نصفى از زمين و مر قريش را نصفى ديگر مدر از آن تو و و بر ازان من و ليكن قريش گروهى غدارند و اين نوشته را مصحوب دو كس بمدينه فرستاد و چون فرستادگان او بملازمت حضرت رسالت عليه السلام و التحية رسيدند و آن نامه را معروض گردانيدند از ايشان پرسيد كه اعتقاد شما دربارهء مسيلمه چيست گفتند او در نبوت با تو شريك است رسول صلى الله عليه و سلم تبسم فرموده گفت كه اگر كشتن رسول ممنوع نبودى شما را گردن ميزدم و فرمود كه جواب مكتوب مسيلمه را به اين عبارت نوشتند كه ( من محمد رسول اللّه الى مسيلمة الكذاب سلام على من اتبع الهدى قد بلغنى
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 405
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٤٠٥