كتابك كتاب الكذب و الافك و الافتراء على اللّه فان الارض للّه يورثها من يشاء من عباده و العاقبة للمتقين ) و تتمه احوال مسيلمه كذاب در اوايل جزو چهارم از اين مجلد مذكور خواهد گشت انشاء اللّه تعالى و همدرين سال فيروز ديلمى كه خواهرزاده نجاشى بود به خدمت حضرت رسالت عليه السّلام و التحية آمده جمال حالش بحليه ايمان محلى گرديد و همدرين سال باذان حاكم يمن كه ذكر اسلام او سابقا مرقوم خامهء دو زبان گشته بود وفات يافت و چون پرتو اين خبر بر پيشگاه ضمير انور خير البشر تافت بعضى از ملك او را به پسرش شمر ارزانى داشت و زمام اختيار گوشهاى از آن ديار را در قبضه اقتدار عامر بن شهر همدانى نهاد و بر قطرى ديگر ابو موسى اشعرى را والى گردانيد و ناحيهاى را بيعلى بن اميه و طرفى را بمعاذ بن جبل ارزانى فرمود و از كليات وقايع اين سال ديگرى قضيه مصالحه نصارى نجران و نزول آيه كريمه مباهله است و كيفيت اين واقعه چنان بود كه پيغمبر آخر الزمان عليه صلوات الرحمن نامهاى بنصارى نجران نوشته ايشان را باسلام دعوت فرمود و نجرانيان شرط مشورت بجاى آورده سى كس يا چهارده كس را از ميان خود برگزيده بمدينه فرستادند تا صفات و حالات سيد كاينات را بواجبى معلوم نموده خبر بديشان رسانند و در ميان آن مردم سه كس به سمت تقدم موسوم بودند اول عبد المسيح كه عاقب لقب داشت و اين عبد المسيح امير و صاحب مشورت نصارى نجران بود دوم ايهم كه او را سيد ميگفتند و سيد صاحب الرجال و مجتمع آن طايفه بود سيم ابو الحارث بن علقمه كه مدرس و عالم آنجماعت بود و از سياق كلام صاحب كشف الغمه معلوم مىشود كه عبد المسيح نام شخصى از نجرانيان بوده و عاقب از ديگرى و بر اين تقدير كلانتران نجرانيان چهار نفر بوده باشند القصه چون وفد نجران بمدينه رسيدند انگشتريهاى طلا در انگشت كرده و حلهاى ابريشمى پوشيده بمجلس همايون رسول صلى اللّه عليه و سلم درآمدند و زبان بسلام بگشودند آنحضرت اصلا جواب نداد و التفات به حال ايشان نفرمود و نجرانيان روى بجانب مشرق كرده بمقتضاء كيش خويش باداء صلوة قيام نمودند و بعد از فراغ از از آن امر بنزديك رسول عليه الصلاة و السلام رفته هرچند سخن گفتند جواب نشنودند لاجرم محزون از مجلس همايون بيرون آمدند و با عثمان بن عفان و عبد الرحمن بن عوف رضى اللّه عنهما ملاقات كردند و كيفيت بىالتفاتى سيد كاينات را پرسيدند كه اكنون مصلحت ما چيست ذو النورين و عبد الرحمن بن عوف على مرتضى را كه در انجمن تشريف داشت گفتند يا ابا الحسن راى شريف تو در باب مهم اين جماعت چه اقتضا مىكند جناب ولايت مآب جواب داد كه طريقه صواب آنست كه اين مردم انگشترهاى طلا از دست بيرون كنند و بجاى اين جامها كه دربر كردهاند اثوابى كه در راه مىپوشيدند بپوشند و نزد حضرت رسالت روند تا منظور نظر عنايت شوند و نصارى بموجب فرمودهء على مرتضى رضى اللّه عنه عمل نموده چون پيش رسول صلى اللّه عليه و سلم رفتند و سلام گفتند آن سرور زبان مبارك بجواب بگشاد و گفت بآنخدائى كه مرا براستى بخلق فرستاده كه در كرت اول كه اين
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 406
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٤٠٦