كه در موضعى مناسب خندق كندند و على عليه السّلام و زبير رضى اللّه عنهما بكشتن آن طايفه مأمور گشته فوجفوج از ايشانرا بكنار آن خندق مىآورند و گردن مىزدند و از مشاهير آن جماعت كه بقتل رسيدند يكى كعب بن اسد بود و ديگرى حيى بن اخطب بثبوت پيوسته كه چون مهم يهود بنى قريظه بر نهج مسطور فيصل يافت خون از جراحت سعد بن معاذ رضى اللّه عنه بسيلان درآمد و در وقت سكرات سيد كاينات عليه افضل الصلاة ببالين او رفته سر سعد را بر زانوى همايون خود نهاده گفت الهى سعد در راه تو زحمتها كشيد و تصديق پيغمبر ( ص ) تو نمود و هر حقى كه در اسلام بر وى بود ادا كرد روح او را بخوبتر وجهى بردار سعد آواز آنحضرت را شنيده چشم باز كرد و گفت السلام عليك يا رسول اللّه من گواهى مىدهم كه تو رسول خدائى و چنانچه ميبايد تبليغ رسالت بجا آوردى و سر خود را از زانوى حضرت برداشت و چون پيغمبر صلى اللّه عليه و سلم از منزل سعد بيرون آمد سعد همان لحظه برحمت ايزدى پيوست و جبرئيل امين نازل شده گفت اى محمد كيست از اصحاب تو كه وفات يافته و ابواب سموات از براى او مفتوح گشته و عرش رحمن بمرگ او در اهتزار آمده رسول صلى اللّه عليه و سلم فرمود كه حالا بر سر بالين سعد بودم و او را بر جناح سفر آخرت يافتم آنگاه حضرت رسالتپناه بخانهء سعد تشريف برده فرمود تا او را غسل دادند و بر وى نماز گذارده جنازهاش را ببقيع رسانيدند و دفن كردند منقولست كه بعضى از اصحاب به حضرت نبوت مآب گفتند كه سعد مردى جسيم بلند بالا بود و ما تابوت او را در غايت خفت يافتيم آنحضرت فرمود كه من ديدم كه نعش سعد را ملائك برمىداشتند بثبوت پيوسته كه سعد بن معاذ رضى اللّه عنه قبل از وصول رسول صلى اللّه عليه و سلم بمدينه بر دست مصعب بن عمير ايمان آورده و بنى عبد الاشهل را كه قوم او بودند جمع كرده پرسيد كه من چگونه كسىام در ميان شما جواب دادند كه سيد ما و افضل ما توئى سعد گفت مكالمه ميان من و شما حرامست مادام كه تمامى رجال و نسوان شما به خدا و رسول او ايمان نياورند و همان روز در تمامى آن قبيله از مرد و زن يكنفر نماند كه مؤمن و موحد نبوده باشد مدت عمر سعد بن معاذ سى و هفت سال بود و از جملهء وقايع سال پنجم از هجرت بروايت صاحب مستقصى آنست كه حضرت مصطفى عليه من الصلاة اطيبها در ذيحجهء همانسال ابو عبيدة بن الجراح را با سيصد كس بجانب سيف البحر ارسال داشت و ابو عبيده بصوب مقصد روان شده توشهء مجاهدان دين در آن سفر يك انبان خرما بود و در اوايل سفر هر روز هر نفرى از آن لشكر يك خرما مىخورد بعد از آن مهم به نيم خرما قرار يافت آنگاه رزاق على الاطلاق ماهى از دريا بساحل انداخت كه مدت يك ماه غذاى آن سيصد كس از گوشت آن بود گويند كه بزرگى آن ماهى بمرتبهء بود كه جابر بن عبد اللّه انصارى رضى اللّه عنه بر شتر خويش سوار از زير ضلعى از اضلاع آن بگذشت از واقدى مرويست كه چون در آن سريه توشهء اصحاب روى در نقصان نهاد قيس بن سعد بن عباده رضى اللّه عنه گفت كيست كه شترى بخرما بفروشد به شرط آنكه شتر حالا تسليم نمايد و خرما در مدينه بستاند عمر بن الخطاب رضى الله عنه
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 366
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٣٦٦