اعراب را چشم بر خندق افتاد انگشت حيرت بدندان گرفتند زيرا كه هرگز مثل آنجائى نديده بودند و بمحاصرهء اهل اسلام قيام نموده از جانبين احيانا بانداختن تير و سنگ مىپرداختند درين اثنا روزى مشركان بهيأت اجتماعى مستعد قتال گشته بكنارهء خندق آمدند و عمرو بن عبدود كه بوفور جرأت و غايت شجاعت در ميان قبايل عرب مشهور بود چنانچه او را با هزار مرد جرار برابر ميداشتند باضرار بن الخطاب و عكرمة بن ابى جهل و نوفل ابن عبد اللّه و هبيرة بن ابى وهب و مرداس الظهرى مضيقى از خندق پيدا كرده تازيانه بر اسبان زدند تا بآنطرف خندق جستند و عمرو از كمال جلادت قدم در ميان ميدان نهاده مبارز طلبيد و بنابر آنكه دلاوران سپاه اسلام غايت مردانگى و تهور او را ميدانستند سرها در پيش انداخته خشك بايستادند ( كانما على رؤسهم الطير ) پوشيده نماند كه اين تركيب ناظر به آنست كه در ولايت عرب كنه در سر شتر بسيار پيدا مىشود و كلاغ از هوا فرود آمده بر سر شتر مىنشيند و آنها را بمنقار برمىچيند و در آن هنگام شتر مطلقا حركت نميكند از خوف آنكه مبادا كلاغ بپرد و كنه در سر او بماند القصه چون عمرو بن عبدود مبارز طلبيد و هيچكس از اهل اسلام بمقاتلهء او اقدام ننمود حضرت مقدس نبوى صلوات اللّه و سلامه عليه فرمود كه هيچكس باشد كه شر آن لعين را از سر خلق باز كند نهنگ درياى وغا يعنى على مرتضى رضى اللّه عنه گفت ( يا رسول اللّه انا له ) و بقولى بر زبان آورد كه انا ابارزه اما رخصت نيافت و چون عمرو طلب مبارز را مكرر گردانيد و غير از اسد اللّه الغالب على ابن ابيطالب عليه السّلام كسى بمحاربهء او رغبت ننمود در نوبت سوم رسول صلى الله عليه و سلم فرمود كه ( اذن منى يا على ) و جناب ولايت مآب نزديك حضرت رسالت اياب رفته آنحضرت دستارش را برداشت و باز بر سرش بست و شمشير خود را به او عطا فرمود و دست بدعا برآورده گفت ( اللهم اعنه ) آنگاه شاه ولايتپناه بجانب عمرو بن عبدود توجه نمود و جابر بن عبد الله انصارى جهت آنكه معلوم نمايد كه مهم بكجا خواهد انجاميد از عقب او روانشد و چون على رضى الله عنه نزديك بعمرو رسيد او را مخاطب گردانيد كه اى عمرو چنان شنيدهام كه تو گفتهاى كه هيچكس مرا بيكى از سه امر دعوت ننمايد مگر آنكه قبول كنم عمرو گفت بلى امير فرمود كه من ترا دعوت مينمايم به آنكه متقلد ملت اسلام گردى و صحيفهء كفر و عناد را درنوردى عمرو گفت اين مدعاء تو تيسير نمىپذيرد على عليه السّلام گفت پس لايق به حال تو چنان مىنمايد كه دست از محاربهء مسلمانان بازداشته بديار خود مراجعت كنى عمرو گفت نسوان قريش هرگز اينسخن نگويند من كه بر ايقاء نذر خويش قادر شده باشم چگونه دست از حرب بازداشته روى بجانب ديگر آرم و حال آنكه عمرو بعد از فرار از معركهء بدر نذر كرده بود كه روغن بر خود نمالد تا انتقام از حضرت خير الانام عليه الصلواة و السلام نكشد شاه مردان فرمود كه ملتمس ثالث آنست كه از اسب فرود آئى تا باهم مقاتله كنيم عمرو از شنيدن اينسخن خندان شده گفت اين خصلتى است كه گمان نمىبرم كه هيچكس از شجعان عرب اين را از من التماس نمايد باز
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 361
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٣٦١