خير البريه عليه السّلام و التحية مشرف بودند و چون حارث ابن ابى ضرار از توجه سيد ابرار صلى اللّه عليه و سلم خبردار شد لواء شقاوت انتما بدست صفوان شامى داده پاى در ميدان مقابله و مقاتله نهاد و نيران قتال اشتعال يافته حيدر كرار يكى از شجعان كفار را كه مالك نام داشت با پسرش به زخم ذو الفقار از پاى درآورد و ابو قتاده صاحب رايات مشركانرا كشته بواسطهء امداد ملائك عظام رعبتى تمام بر ضماير اهل كفر و ضلام استيلا يافت و مسلمانان بفتح و نصرت مخصوص شده ده نفر از بنى مصطلق بقتل آوردند و بقيه آنقوم باسيرى افتاده اموال و جهات ايشان غنيمت گشت و چنانچه در كشف الغمه مسطور است امير المؤمنين على رضى اللّه عنه برة بنت حارث ابن ابى ضرار را برده گرفته به نظر انور خير البشر صلى اللّه عليه و سلم رسانيد و آن حضرت او را جويريه نام نهاده در سلك ساير امهات مؤمنين انتظام داد و روايتى آنكه جويريه در سهم ثابت بن قيس بن شماس الانصارى افتاده بود و ثابت او را به حضرت بخشيد و زمرهء گويند ثابت جويرية را مكاتب گردانيد و او جهت استعانت نزد حضرت رسالت رفته آنحضرت نجم كتابت جويريه را بثابت عنايت كرده او را بحبالهء خويش درآورد و چون صحابه برين وصلت اطلاع يافتند باهم گفتند نشايد كه اقرباء حرم خير البريه بذل اسر و رقيت ما گرفتار باشند آنگاه جميع سباياء بنى المصطلق را مطلق گردانيدند و درين سفر ميان سنان بن وبره جهنى هم سوگند قبيله خزرج و جهجاة بن سعيد غفارى اجير امير المؤمنين عمر بن الخطاب رضى اللّه عنه در وقت كشيدن آب آتش نزاع التهاب يافت سبب آنكه هردو بيكبار در چاه دلو فروگذاشتند و يك دلو در چاه افتاده ديگرى بيرون آمد و هريك را مدعا آن بود كه دلوى را كه بيرون آمده تصرف نمايد و اين معنى منجر به آن شد كه آندو شخص درهم آويخته جهنى فرياد برآورد كه ( يا معشر الانصار ) و جهجاه نعره زد كه يا معشر المهاجرين و هردو فريق با شمشيرهاى كشيده بجانب ايشان شتافتند و نزديك به آن رسيد كه فتنهء عظيم روى نمايد و چون بوضوح پيوست كه جهجاه بىجهتى جهنى را مشتى زده چنانچه خون از روى او بسيلان آمده بعضى از مهاجران در تسكين آن فتنه كوشيدند و سنانرا خاطرجوئى نمودند تا از مقام مخاصمت درگذشت و كيفيت اين منازعت به گوش عبد اللّه بن ابى سلول منافق رسيده در غضب شد و با بعضى از منافقان خود گفت كه قوت و شوكتى كه مهاجرانرا پيدا شده بسبب معاونت ماست و به خدا سوگند كه مثل ما و ايشان همچنانست كه ( سمن كلبك يكلاك ) و بر زبان نامبارك راند كه ( لئن رجعنا الى المدينة ليخرجن الاعز منها الاذل ) و مراد آن مدبر از لفظ اعز وجود ذليلش بود و از كلمهء اول نفس عزيز حضرت مقدس نبوى صلوات اللّه و سلامه عليه و زيد بن ارقم انصارى رضى اللّه عنه كه در آن محفل حاضر بود باوجود صغر سن ابن ابى سلول را سخنان درشت گفته خشمناك از مجلس او بيرون رفت و كيفيت واقعه را بعرض حضرت خاتم الانبيا رسانيد آنحضرت فرمود كه تو بد شنيده باشى و زيد بر صدق سخن خود اصرار نمود عمر گفت يا رسول اللّه حكم فرماى تا گردن اين منافق را از بار سر سبك گردانم و حضرت
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 358
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٣٥٨