و عامر در وقتى كه در خانهء زنى سلولية بود طاعونى بسان طاعون شتر برآورده و از حيات نوميده شده گفت ( غدة كغدة البعير و الموت فى بيت سلوليه ) آنگاه بر اسب خويش نشسته از پشت زين روى باسفل السافلين آورد به صحت پيوسته كه هم در آن اوان كه عمرو بن اميه قضيه كشتن عامريان را بعرض خير البريه عليه السّلام و التحية رسانيد آنحضرت بحصار يهود بنى نضير كه حليف اهل اسلام بودند تشريف برد و در باب ديت آندو شخص استعانت جست يهودان نخست بحسب ظاهر اين معنى را قبول نمودند و آخر الامر نسبت به سيد اول و آخر عذرى بخاطر گذرانيدند و جبرئيل امين آنحضرترا بر خيال يهود اطلاع داده رسول صلى الله عليه و سلم فى الحال به طرف مدينه بازگشت و محمد بن مسلمه را نزد بنى النضير فرستاد كه ازين ديار بيرون رويد زيرا كه عهد شكسته انديشهء قصد من داشتيد و يقين دانيد كه بعد از انقضاء ده روز ازين تاريخ هركس از شما را درين ديار يابند بفرمان من گردن خواهند زد يهود ازين تهديد انديشيده بتهيهء اسباب سفر پرداختند اما بالاخره باغواء عبد الله بن ابى خاطر بر توقف قرار دادند و حضرت رسالت صلى الله عليه و سلم ابن ام مكتوم را در مدينه خليفه گذاشته رايت هدايتآيت را بشاه ولايت ارزانى داشت و متوجه بنى النضير شده نماز ديگر در نواحى قلعهء ايشان گذارد و مدت پانزده روز زمان محاصره امتداد يافته عبد الله بن سلام و ابو ليلى مازنى بموجب اشارت سيد كاينات بقطع نخيلات يهود قيام نمودند در كشف الغمه مسطور است كه در اوقات محاصره يكى از تيراندازان يهود كه موسوم بغرورا بود تيرى بجانب خيمهء خير البرايا انداخت چون شب درآمد على مرتضى از معسكر ظفر اثر غايب گشته بعضى از اصحاب غيبت آن جناب را بعرض حضرت رسالت مآب رسانيدند آنحضرت فرمود كه مىبينم كه جهة كفايت بعضى از مهمات شما بيرون رفته است و مقارن آنحال شاه مردان سر پر غرور غرورا را در پاى آنسرور انداخت و گفت يا رسول اللّه اين سر آن ملعونيست كه تير بجانب خيمه تو انداخته بود و رسول صلى اللّه عليه و سلم از كيفيت واقعه تفتيش فرموده جناب ولايت اياب جوابداد كه من آنملعون را بصفت شجاعت متصف ديدم و بخاطر گذرانيدم كه شايد او را جرأت بر آن دارد كه شب از قلعه بيرون آيد و هركه را غافل يابد بربايد و من در كمينگاه نشسته ناگاه مشاهده نمودم كه آن لعين شمشيرى برهنه در دست با نه كس ديگر از حصار بيرون آمد و من بر او حمله كرده سرش از تن برداشتم و موافقان او چنان نزديكند كه اگر جمعى همراه من گردانى اميد دارم كه برايشان ظفر يابم رسول صلى اللّه عليه و سلم ابو دجانه و سهل بن حنيف را با هشت نفر ديگر از ابطال برحال مصحوب امير المؤمنين على گردانيد و آن جناب از عقب ياران غرورا بشتافت و آنجماعت را در بيرون قلعه يافته باتفاق رفقا همه را بقتل رسانيد و رؤس نامبارك ايشان را نزد حضرت رسالت عليه السّلام و التحية آوردند و بفرمودهء آنحضرت سرها را بر در سراهاى بنى خطمه آويختند القصه چون كار بنى نضير در تنگناى حصار دشوار شد كس پيش سيد ابرار صلى اللّه عليه و سلم فرستادند كه ما را بگذار تا ازين ديار بيرون رويم آنحضرت فرمود
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 355
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٣٥٥