رضى الله عنه بر يك شتر نشستند و عبد الله و عامر بر شتر ديگر و بتعجيل هرچه تمامتر از طريق سواحل بجانب مدينه روانه گشتند و تا گرمگاه روز ديگر در هيچ منزلى قرار نگرفتند آنگاه فرود آمده و در سايهء سنگى لحظهاى آسوده باز به راه افتادند و در منزل قديد گذر حضرت خير البشر بر خيمه ام معبد عاتكه بنت خالد خزاعيه افتاده خير البريه عليه السّلام و التحية دست مبارك بر پشت يكى از اغنام او كه از غايت ضعف و ناتوانى از رفتار بازمانده بود كشيد و از فواره پستان آن گوسفند شير فراوان در فوران آمد چنانچه تمامى حاضران سير شير گشتند و هر ظرفى كه در آن خيمه بود پر شد و آن گوسفند ببركت دست حقپرست آن حضرت هژده سال بزيست و ديگر از وقايع آنسفر آنكه سراقة بن مالك مدلجى بطمع صد شتر كه قريش وعده كرده بودند بر اسب خويش نشسته از عقب رسول صلى الله عليه و آله و سلم بشتافت و چون نزديك بآنحضرت رسيد اسبش بسر درآمده و پياده شده بازلام تفأل جست و با آنكه فالى كه مكروه طبع او بود روى نمود باز متعاقب آنسرور در سير آمد و چنان تند راند كه آواز قرائت حضرت رسالت صلى الله عليه و سلم را شنيده نوبت ديگر اسبش بسر درآمد و او بزجر الاغ را برانگيخته و تاخته چون ميان او و رسول صلى الله عليه و سلم موازى دو نيزه مسافت بيش نماند آنحضرت مناجات كرده گفت الهى شر سراقه را از ما كفايت كن مقارن اين دعا قوايم اسب سراقه به زمين فرورفت سراقه پياده شده فرياد برآورد كه يا محمد دعا فرماى كه اسب من خلاص شود تا من بازگردم و هركس كه از عقب تو متوجه شود بازگردانم و بدعاى حضرت مصطفى اسب سراقه مطلق العنان گشته و سراقه امان نامه از آنحضرت گرفته مراجعت نمود و بسيار كس را كه بطلب رسول صلى الله عليه و سلم مىآمدند بازگردانيد ديگر آنكه بريدة بن الحصيب الاسلمى با هفتاد نفر از قبيلهء خود بطمع شترانيكه قريش قبول كرده بودند سر راه بر حضرت رسالتپناه گرفت شيخ سعيد كازرونى در سير خود آورده است كه چون رسول صلى الله عليه و سلم بريده را ديد پرسيد كه نام تو چيست جوابداد كه بريده آنحضرت گفت ( برد امرنا ) يعنى نيكو شد كار ما و باز سؤال كرد كه از كدام طايفهاى بريده گفت از بنى اسلم رسول صلى الله عليه و سلم فرمود كه سلامت يافتم و بار ديگر پرسيد كه در بنى اسلم از كدام قبيلهاى بريده جوابداد كه از بنى سهم آنحضرت گفت ( خرج سهمك ) يعنى بيرون آمد سهم تو بريده چون لطف گفتار و نور رخسار و طلاقت لسان و فصاحت بيان پيغمبر انس و جان را مشاهده نمود بسعادت اسلام فايز شد و دستار خود را گشاده بر سر نيزه علم ساخته پيشپيش آنسرور روان گشت آوردهاند كه سكنهء مدينه بعد از وقوف بر توجه خير البريه عليه السّلام و التحيه از مدينه هر صباح بطريق استقبال بحره مىآمدند و چون هوا گرم مىشد بازمىگشتند روزى بدستور معهود مراجعت نموده بودند كه چشم يهودى بر سيد ابرار صلى اللّه عليه و على آله الاطهار افتاده بىاختيار فرياد برآورد كه اى بنى قبيله آن بخت و سعادت كه انتظار مقدمش ميكشيديد آمد و ايضا در غايت فرح و استبشار باستقبال استعجال نموده در بالاء
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 325
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٣٢٥