تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨
سلوك طريق غدر نموده مرا بعثمان يهود اشهلى فروختند و چون چند گاهى به خدمت آن يهودى پرداخته مرا به پسر عم خود بيع كرد و در ملازمتش بمدينه رفتم چون چشم من بر آن بلده افتاد جزم دانستم كه مهاجر سيد عالم صلى اللّه عليه و سلم خواهد بود و هم در آن اوان وصول پيغمبر آخر الزمان بدان سرزمين وقوع يافته در محلهء قباء نماز شامى به خدمت آنحضرت شتافتم و مقدارى خرما به نظر انورش رسانيده گفتم كه اين صدقه است رسول ميل ننمود و باصحاب اشارت كرد كه بخوريد و چون خير البريه عليه السلام و التحية بنفس مدينه تشريف آورد باز بشرف ملازمت مشرف شده خرمائى چند بردم و گفتم اين هديه است آنحضرت بتناول آن مبادرت فرمود از سلمان مرويست كه گفت در نوبت ثانى بيست و پنج خرما برده بودم و بيست و پنج نفر از صحابه بصحبت خير البشر نشسته بودند و من دانهاء خرما را كه افكندند شمردم هزار عدد بشمار درآمد و در نوبت سيوم كه بملازمت حضرت رسالت رسيدم بجانب پشت آنحضرت ميل كردم و بنور فراست غرض من بر ضمير انور نبوى روشن شده رداء همايون از كتف خويش بينداخت و ديدهء انتظار كشيدهء من بر مهر نبوت افتاده آن را بوسيدم و گريان شده كلمهء توحيد بر زبان آوردم آنگاه سرگذشت خود را معروض داشتم و بعد از چند روز آن آفتاب عالم‌افروز مرا گفت خود را از آن يهودى بازخر و من از مالك خويش التماس اينمعنى نموده جوابداد كه سيصد نهال خرما بنشان و بپرور تا ببر در آيد و چهل اوقيه طلا تسليم نماى تا رقبه ترا از ربقهء رقيت آزاد گردانم و من كيفيت طلب او را بعرض خير البرايا عليه من صلواة انماها رسانده بامر آنحضرت در زمينى گوها فرو بردم و اصحاب بنابر اشارت حضرت رسالت مآب صلى اللّه عليه و سلم سيصد نهال به من عنايت كردند و آنسرور ارباب هدايت بدست مبارك خود آن نهالها را بنشاند و جميع نهال هم در آنسال بار آورد مگر يك نهال كه عمر بن الخطاب رضى اللّه عنه نشانده بود و چون حضرت مقدس نبوى عليه صلوات الله و سلامه بدان نخلستان رسيد و آن نخل را ديد فرمود كه ( ما بال هذه النخله ) امير المؤمنين عمر گفت يا رسول الله ( انا غرستها ) آنحضرت فى الحال آن نهال را بركند و باز بجايش نشانده همان لحظه خوشهاء خرما از آن نخل آويزان گشت آنگاه سلمان آن نخلستان را تسليم خواجهء خود نموده در تامل بود كه چهل اوقيه طلا از كجا بهم رساند در آن اثناء از اموال غنيمت مقدار بيضهء مرغى زر سرخ به نظر انور خير البشر آوردند و آنحضرت سلمان را طلبداشته آن را بوى داد و گفت برو و اين را بيهودى تسليم گردان سلمان گفت يا رسول الله آنچه بر منست بيش ازين است سيد المرسلين آن طلا را از وى گرفته و زبان معجز نشان بر آن كشيده فرمود كه بگير اين را كه حق عز و علا آنچه بر تست به اين ادا كند سلمان گويد بآنخدائى كه نفس من در قبضهء قدرت اوست كه چون آن بيضهء طلاء را وزن نمودم چهل وقيه برآمد نه بيش و نه كم لاجرم آنوجه را بيهودى تسليم نمودم و از قيد رقيت نجات يافته روى بملازمت خواجهء كونين آوردم ديگر از وقايع سال اول آنكه فريضه نماز پيشين و نماز ديگر و نماز خفتن كه دو ركعت بود مقرر