سفر از خير البشر خوارق عادات مشاهده كرده چون نزديك بدير بحيرا رسيدند و در پاى درختى منزل گزيديد راهبى نسطور نام كه بعد از فوت بحيرا قايم مقامش گشته بود و از كتب سماوى معلوم داشت كه در سايهء آن شجره ننشيند مگر پيغمبرى از بام دير نزول كرده آنحضرت و خضرت آن درخت را ديده فى الحال فرو دويد و مانند پروانه برگرد آن شمع شبستان رسالت گشته بعضى ديگر از علامات نبوت را تحقيق نموده و ميسره را از حقيقت حال آنحضرت اعلام داده وصيت كرد كه او را بشام نبرى كه در آن ديار دشمن بسيار دارد مبادا كه كسى قصدى انديشد القصه بعد از آن بصرى شام مطلع صبح طلعت خير الانام عليه السّلام گشت و هر متاعى كه خديجه فرستاده بود به بهاء تمام فروخته شد و آنحضرت باتفاق رفقا مراجعت فرموده در نيمروزى بنواحى حرم رسيدند و در آنزمان خديجه كبرى با جماعتى از نسا در غرفهاى نشسته بود كه ناگاه ديد كه جمعيتى از جانب شام مىآيند و دو مرغ بر زبر سر يكى از آن مردم پردرپر بافته سايه كردهاند خديجه ازين معنى متعجب گشته همان لحظه ميسره به خدمت رسيد و سخنان نسطور راهب و كراماتى كه از سيد كاينات عليه افضل الصلواة و اكمل التحيات در آنسفر ديده بود بعرض رسانيد تعجب خديجه زياده شده پس از حساب امتعه و اموال بوضوح پيوست كه از جهاتيكه در تصرف خير البشر بوده ربح فراوان بحصول موصول گشته بنابرين مقدمات محبت خلاصهء موجودات عليه افضل التحيات در دل خديجه جا گرفته زبان حالش بفحواى اين مقال گويا شد كه رباعى
انصاف بده ايفلك مينافام * * تا زين دو كدام خوبتر كرد خرام *
خورشيد جهانتاب تو از جانب صبح * * يا ماه جهانگرد من از جانب شام
آنگاه خاطر بر ازدواج سيد اوايل و اواخر قرار داد نفيسه بنت ميمونه را واسطه ساخت تا تقريبى انگيخته ما فى الضمير او را بعرض آنحضرت رساند و خير البشر بدان مناكحت راغب گشته خديجه گفت مصراع
بساعتى كه شود مشترى از آن مسعود
عم و پسر عم خود عمرو بن اسد و ورقة ابن نوفل بن اسد را جهة انعقاد مجلس نكاح طلبداشت و حضرت نبوى صلوات الله و سلامه عليه بمرافقت اعمام خويش حمزة ابن عبد المطلب و ابو طالب به خانه خديجه تشريف برد و هريك از ابو طالب و ورقة بن نوفل در آن محفل خطبهء فصيحه بليغه بر زبان رانده خديجه را بحبالهء ازدواج خير الورى درآوردند و مهر خديجه رضى اللّه عنها بروايتى چهارصد مثقال طلا بوده و بقولى هشت شتر مايه و بعقيدهء زمرهاى پانصد درهم نقره و توفيق ميان اين سه روايت خالى از اشكالى نيست القصه هم در آن روز كه عقد نكاح منعقد گشت برجيس اوج اصطفا با آن زهرهء خورشيد سيما مقارنه كرده زفاف بوقوع پيوست بيت
سعادت برگشاد اقبال را دست * * قران مشترى در زهره پيوست
و ميان حضرت خير الانام عليه الصلواة و السلام و خديجهء كبرى رضى اللّه عنها الفت بيغايت و محبت بينهايت واقعشده خديجه كه اعقل و اجمل نسوان قريش بود از كمال اخلاص و دوستدارى جميع اموال و جهات خود را طفيل سيد كاينات گردانيد و آنحضرت نيز پيوسته با او در مقام خاطرجوئى بوده در مدت مصاحبت مضمون كلمهء كريمهء